اینجا "دیوونه خونه ی ما" بود...یعنی هست هنوز. با این تفاوت که از اون "ما" فقط "من" موندم. سرآشپز سابق

اتفاق هفته

ByeBye Black Bird!
صفحه نخست
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

لیست دیوونه ها





دیوونه بازی های قبلی
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥


لینک دوستان
اعترافات مردی که کودک درونش را خورد
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
امروز همان روز دوم بود
به سیبی خشنودست
حسین نوروزی و بانو
آسمون ريسمون
قلمرو کوچک ما
ميرزا قلمدان
دانشجو نما
ژن کاذب
سرنوشت
شکوفه
ففسقل
نگار خونه
سازه 83
بچه سابق
سينماتوگراف
شهروند درجه۲
پرسه تو پستو
حضور هیچ ملایم
سیب زمینی خورها
کودکی در پوست خرس
سياه مشق های يک معده فراری
روانشناس روانی یا روانی روان شناس؟

آمار و خروجی
  RSS 2.0  




لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

مردن در این زندگی هرگز چیز تازه ای نبوده است. تازگی در زیستن نیز نیست.

(v. Maiakovski)

  

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

Before Sunset

بهتره بعضی چیزا رو فراموش کنی به جای اینکه باهاشون زندگی کنی

  

آدما مشکلات و یا روابط خودشون رو دارن. اونا از هم حدا میشن و بعد فراموش میکنن. طوری ادامه میدن که انگار فقط لباسشون رو عوض کردن. من هیچوقت نتونستم کسایی رو که باهاشون بودم رو فراموش کنم. چون هرکسی شخصیت خاص خودشو داشت. هیچکس جای کس دیگه رو نمیگیره. کسی که رفته دیگه رفته. با تموم شدن هرکدوم از رابطه هام من واقعا داغون میشدم. هیچوقت نتونستم خودم رو دوباره جمع و جور کنم. به خاطر همین واسه درگیرشدن احساساتم خیلی مراقبم. چون خیلی بهم آسیب میزنه. حتی وقتی سکس دارم هم واقعا اون کارو انجام نمیدم. چون دلم براش تنگ میشه. یه اتفاق کاملا عادی. ظاهرا من به چیزای کوچیک خیلی اهمیت میدم . شاید دیوونه باشم ولی وقتی یه دختر کوچولو بودم مامانم میگفت من همیشه دیر به مدرسه میرسیدم . یه روز دنبالم کرد تا ببینه چرا دیر میرسم. من همیشه به برگ درختان بلوط نگاه میکردم که از درخت میوفتن روی پیاده رو. یا به موزچه ها نگاه میکردم که از خیابون رد میشن یا سایه ای که برگ ها روی تنه درخت میندازن. چیزای کوچیک. فکرکنم در ارتباط با آدما هم همینطورم. من درونشون جزئیات کوچیکی میبینم که مختص خودشونه و اونه که توجه منو جلب میکنه و دلم براش تنگ میشه. هیچکس جای کس دیگه رو نمیگیره. چون همین چیزهای خاص و زیباست که شخصیت آدما رو میسازه.

مثلا یادمه که ریشت یه ذره قرمزی توش داشت و نور آفتاب قرمزترش میکرد ،اون روز صبح قبل ازینکه تو بری. یادمه و دلم براش تنگ شده.

فکرکنم برام بهتره که دیگه این قدر موضوعات رو عاطفی نکنم. همیشه خیلی عذابم میداده

هنوز آرزوهای زیادی دارم که مربوط به زندگی عشقیم نمیشن

این موضوع ناراحتم نمی کنه ولی فکرکنم این طوری بهتره

- به خاطره همینه که با کسی که هیچوقت اینجا نیست دوست شدی؟

- آره، ظاهرا من نمیتونم با کسی ارتباط روزمره داشته باشم. ما الان با هم خشحالیم و اون رفته و منم دلم براش تنگ شده. ولی حداقل از درون داغون نمیشم. وقتی یه نفر همیشه دور و برم هست احساس خفگی میکنم

- نه، صبرکن، ت همین الان گفتی دوست داری عاشق باشی و عاشقت باشن

- آره ولی این کار خیلی زود حالم رو بهم میزنه. 

یعنی من وقتی خودم تنهام واقعا خوشحالم. تنها بودن از اینکه پیش عاشقت بشینی و احساس تنهایی کنی بهتره! رمانتیک بودن برام خیلی راحت نیست. رابطه ات رو اینجوری شروع میکنی و بعد ازینکه یه چندباری ازت سو استفاده کردن مجبوری همه آرزوهات رو فراموش کنی و هرچی سرراه زندگیت قرار میگیره رو بپذیری. 

 ... و حالا مثل اینه که دیگه به هیچ عشقی اعتقاد ندارم. دیگه نسبت به آدما احساسی پیدا نمیکنم. انگار همه عشق و احساسم رو اون شب جا گذاشتم.  هیچوقت نتوستم دوباره اون احساس رو تجربه کنم. مثل اینکه یه جورایی اون شب همه چیزم رو ازم گرفته. و حالا دارم اینا رو برات میگم و تو دوباره میذاری میری. احساس بدی بهم دست میده. انگار که عشق هیچوقت برام اتفاق نیافتاده

میدونی چیه؟ عشق و واقعیت تو زندگی من در تضاد با همند. مسخره است. همه دوست پسرای قبلیم مجرد بودن.  با هم میرفتیم بیرون و وقتی بهم میزدیم اونا ازدواج میکردن! و بعد بهم زنگ میزدن و ازم تشکرمیکردن که بهشون یاد دادم عشق چیه و اینکه چطور ازم یاد گرفتن که به خانوم ها اهمیت بدن و بهشون احترام بذارن. 

تعریف یه مرد مناسب که بتونه عشق زندگیت باشه چیه؟ احمقانه است که ما فقط میتونیم با یه شخص دیگه کامل شیم .......

فکرکنم به خاطر اینکه تا حالا چندبار قلبم شکسته و دوباره سعی کردم خودم رو جمع کنم. به خاطر همین الان دیگه هیچ تلاشی واسه یه شروع دیگه نمیکنم. چون میدونم خوب از آب درنمیاد. 

من توی زندگی عشقیم واقعا بدبختم. همیشه تو این زمینه مثل دیوونه ها رفتار کردم. اما دارم از درون میمیرم. چون دیگه هیچ احساسی برام باقی نمونده. نه درد رو احساس میکنم نه دیگه اشتیاقی دارم. حتی دیگه عصبانی هم نمیشم. 

 

 

before sunrise , before sunset ... are so so beautiful movies.

- flash forward! موضوعش فوق العاده است. تصور کن ... اگه 6ماه بعدت رو میدونستی ......

- نترس ، بیا ، مواد مخدر نیست ، سم نیست ، رادیواکتیو نیست، سیگار نیست ، نمیکشتت ... فقط یه لحظه بیا تست کن جون هرکی دوست داری! (تلیغ آقای تستر کننده ی عطر!)

 

- کاش یکی بود بهم میگفت چی کارکنم. در مورد همه چی. کاش یکی بود که میتونست بهم بگه تو هرچیزی الان چی کارکنم بهترین کاره. حتی کارای خیلی پیش پا افتاده. مثلا اینکه: الان ناهار بخور. الان بخواب. الان پاشو. الان به فلانی زنگ بزن. این مهمونی رو نرو. جواب فلانی رو نده. این فیلمو ببین. اینو نبین. الان مسواک بزن. شیرینی بخور. این کارو قبول کن. این کارو قبول نکن به ضررته. اگه دقیقا روزی 4ساعت واسه فلال کار وقت بذاری نتیجه ی خوب میگیری. الان حرف نزن. دهنتو ببند. هی مواظب باش! دوباره جو نگیرتت خر شی. ... ... درمورد همه  همه همه چی! نمیخوام فکرکنم . به هیچی. نمیخوام به هیچی فکرکنم. حداقل واسه دو ماه. کاش . کاش یکی بود میگفت بهم.

- باز شروع شد. مراسم خاک برداری نصفه شب.

- دیدی pit bul سر کوچه وایساده میگه: ft ft (فیت ، فیت) سه تا 100 تومن! ماشالا همه جا هست. فقط با مادربزرگ من فیت نداده! اسمشو میذاشت فیت بول بیشتر بهش میومد.

 

 

 

 

 

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

دلم براش تنگ شده. همیشه باهام بود. هرجاکه میرفتم...هرکاری که میکردم. میخوابیدم آخر از همه از پیشم میرفت. بیدار میشدم اول از همه کنارم بود. هیچوقت گله و شکایتی نداشت. اما نمیدونم چرا چندوقتی بود غصه دار شده بود. بعد از اون باری که تو حموم خودکشی کرد ، اما زنده موند ... تا اینکه آخرش تو دریا غرق شد. عینک طفلکی من. گریه آخه چرا! چرا رفتی ...

 

 

 

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

!Good Evening Tehran

it`s 5 pm. اینجا home. هال. 3نفر در 2اتاق ، بر 3 تخت ، در چرت خواب گونه ی عصر جمعه. بعد از یک شب بیداری و مهمان داری و تا 3:30 فیلم دیدن! آن هم چرت! و همه یک جورهایی در رودروایسی یکدیگر تا آخر فیلم بیدار ماندن.

در ایوان نیمه باز. باد خنک درست از رو به رو. دلگیری های عصر جمعه. دلتنگی ها برای آن هایی که نباید. آهنگ وبلاگ "ژن کاذب" در گوش. تو را میبرد به آن دورها. چند سال قبل که انگار همین دیروز بودند و انگار خیلی بیشتر از چندسال قبل دور به نظر میرسند.

صدای خش خش روزنامه های همسایه از حیاط خلوت.

4-5 دقیقه خیره شدن به در نیمه باز ایوان و تکان خوردن پرده در باد. سانسور کردن فکرهایی که میخواهی بنویسی و نمینویسی.

آدم های زندگی ... دور میشوند ... سایه میشوند ... میروند ... محو میشوند جوری انگار که از اول هم نبودند.

باز این حس مزخرف. این حس که ازعهده هیچ کاری بر نمی آیی. هیچی نیستی. ببین. خودت را ببین. چی داری. هیچی. و انقدر عمیق و قوی که مثل یک مرداب در خود میکشدت ... ذره ذره فرو میروی. خفه میشوی. هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی. اما نمیمیری. تمام نمیشود.

خستم. آقای کارگردان. جدا خستم. یک کات. خواهش میکنم. اصلا این سکانس را بده کس دیگری بازی کند. خستم. باور کن.

 هیچوقت موجودی را به این دنیا نمی آورم. نمیتوانم. نمیتوانم در چشمهایش نگاه کنم و جواب سوالهایش را ندانم. مسئولیت سنگینی ست. خیلی سنگین. کسی را ندیدم که سنگینیش را فهمیده باشد. 

زندگی هرکار که می خواهد باتو میکند. برایش مهم نیست اجازه داده باشی ، احازه بدهی یا نه ، کارش را میکند و می رود. به همین سادگی.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

یک روز دیگر

چه روز خوبی. اون درد مزخرف لعنتی یه طرف که دو روزه انداختتم ... تا زانو تو جوی آب افتادن و درب داغون شدن یه طرف. ساق و زانوی دو تا پام خیلی خوش رنگ کبود شدن. همچین یه رنگ بنفش خاصیا! نه که فکرکنی ازین معمولیا. ... کف دستمم که حایل کردم تا احیانا تا کمر نرم پایین، هم زخم شده. خوبیش اینه که تو همچین لحظه هایی خودم میخندم که اگه رهگذری هم خنده اش گرفته بود طفلک معذب نشه. درد و داغونیش فدای سرم، از خیس شدن جوراب و کفش متنفرم. شلپ شلپ آب لق میزد تو کفشم. همه اینا درحالی که قراره بری یه نصفه مهمونی. با این وضع میری تاکسی بگیری. از وسط میرداماد تا ونک 1000 تومن! واقعا خوبید! میگم چرا؟ دیروز 700 بودااا ... بارون و برفم که نمیاد یهو همه چی دو برابر شه! ... نه ترافیکه کسی نمیره! آهان باشه ، خیلی منطقی بود ... رسیدیم سر میرداماد دور میزنه از جردن بره ... 10دقیقه ماشین وایساده. خیرسرم نخواستم با این زانو درد تا ونک پیاده برم سنگین ترم. اینجوری نصف شبم نمیرسم. پیاده میشم. 1000 هم میدم. انتظار نداری که بقیه پول بگیری. چون با نیت ونک سوار شدی. همه که میخورن این 400-500 تومنم نوش جون تو یکی. راه دوری نمیره که ، همه یه روحیم تو این همه بدن. تو بخوری انگار من خوردم. میگم بعضی وقتا عجیب احساس سیری میکنم بااینکه هیچی نخوردم ... مال همینه پس. 

بدجور گیر کردم تو اون مود نوع دوم. درم نمیام. 

25 سال زندگی. گذشته ی خیلی تلخ. شایدم بهتره بگم انقدر شیرینیش کم و انگشت شمار بوده که آخر تلخیشه که بازم مزه دهنتو پر میکنه. و بدتر از اون اینه که حال و آینده بهتری انتظارتو نمیکشه.

چقدر زود بزرگ شدم. انگار هیچوقت بچگی نکردم. انگار همیشه باید همه چی رو میفهمیدم و درک میکردم ... خیلی خیلی بیشتر از چیزی که باید. همیشه رو پای خودم باشم. به کسی تکیه نکنم. مبادا رو دوش کسی سنگینی کنم. حالا انقدر خستم که حس میکنم 100ساله زندگی کردم. دلم میخواد استراحت کنم!

پاهام تحمل وزن بدنمو ندارن.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

اتاق آبی

میسوزه ... اوووخ ... خیلی میسوزه. انگشت شستم. ازسر عادت پوست دستم خشک میشه با زبونم انگشتم رو تر میکنم. وقتی نگاش کردم تازه دیدم به اندازه یه ساعت بریدمش ....... هه، منظورم به اندازه یه سانت! ......... بریده بودمش و نفهمیدم کی و چه جوری و داشت خون میومد. ازونجا که به چسب زخم حساسیت دارم باید صبرمیکردم تا بیام خونه چسب خودمو بزنم. ولی اول روش کرم زدم و سوخت. آخی، طفلکی. غصه نخور ، بوست میکنم زودی خوب شی.

وقتایی هست که هم خوابت میاد هم خوابت نمیاد، میره. در رفت و آمده. نمیدونی بری بخوابی یا بشینی همچنان. 2:19.

درو باز کرد و وارد شد. دختری با موی قهوه ای. 15 -16 ساله. موهای بلند بافته. یه کوله ی آبی که با دو تا دستاش بند کوله ش که رو شونه اش بود رو نگه داشته. کفشای مشکی با بند قرمز. شلوارجین سرمه ای که پاچه اش ریش ریش شده. یه بلوز یقه شومیز گشاد و بلند چهارخونه آبی. آستیناشو بالا زده. به اطراف نگاه میکنه. نمیدونه کی رو باید مخاطب قرار بده. 

برای چند لحظه ی کوتاه بچه ها که هرکس مشغول کار خودش بود متوقف میشن و بهش نگاه میکنن. سپر داره موی مهتا رو میکشه. مهتا داره یه دفارچه رو به زور از سپر میگیره. پیرمرد مشغول خوندن بخش استخدام روزنامه همشهریه البته به صورت وارونه. نمیدونم درحال راه رفتن و زمزمه کردن با خودش تکرار میکنه :نمیدونم! نمیدونم! ... چلفسکی با قاشق رو در قابلمه میزنه و احساس میکنه سمفونی 9 بتهون رو داره اجرا میکنه ... 

خب فقط چند لحظه ی کوتاه بود که همه چی وایساده بود. بی توجه به دختر مو قهوه ای هرکسی به کار خودش ادامه میده. تو چشمای دختر یهکم از احساس نگرانی کم شده ، چون حداقل میفهمه هیچکدوم ازینا اون کسی نیست که باید مخاطب قرار بده. یه قدم برمیداره و جلو میره...


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

آه

ساعت 2:20 بامداد بود.وقتی که این صفحه رو باز کردم و خواستم شروع کنم به نوشتن و نوشتم و بعد پاک کردم و الان ساعت 2:34 بامداده و میخوام برم بخوابم.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

 

عین وبلاگه این دختر مدرسه ای ها شده. شعرهای آهنگای عاشقونه!  ... چقدرم که به من میاد. دقایقی پیش یه پیشنهاد مبنی بر گذروندن امشب و فردا در جاجرود -ویلای یکی از دوستان- رو رد کردم. به دلایلی که علت مشخصی نداره. علیرغم اصرار اخوی. از این همه سینوسی بودن بدم میاد. یه روز پامیشم با خودم میگم : واااااااااااااااااااای...من عاشق زندگیم! با تمام وجود دلم میخواد زندگی کنم! پرانرژی! شاااااد! چقدر من همه رو دوست دارم! چقد دلم برای همه تنگ میشه! هرکی هربلایی سرم آورده اشکال نداره...آدم باید بگذره...حتی دلمم براشون تنگ میشه و باخودم میگم چرا حالشونو نپرسم ... زندگی دو روزه، نموم میشه ... آدم باید قدر لحظه هاشو بدونه ... حیفه ... چرا واسه محبت کردن حد و مرز بذارم ... چرا دوست داشتنم رو بی دریغ ابراز نکنم ... چرا خوشحال نباشم ... فدای سرم که دیگران اونقدر که من دوسشون دارم ، دوسم ندارن! فدای سرم که دوست داشتن منو نمیفهمن! من دلم میخواد دوسشون داشته باشم و لذت میبرم از شاد کردنشون ... اشکال نداره که شعور و درک فهمیدنشو ندارن. چقدر همه چی قشنگه ............ وااااااااای انقدر پرانرژی که انگار دلم میخواد 1000سال زندگی کنم! باور کن!

و ... یه روز دیگه پا میشم (یه روز چیه، شاید یه ساعت بعد ، شاید یه لحظه بعد): بی حس. بی تفاوت. نه تنها بی انرژی که سطح انرژی منفی. همه چی بی معنی. انگار همه ی اون لحظات خوب داشتم خودم رو گول میزدم. و الان فکر میکنم چرا خودم رو گول بزنم وقتی واقعیت همه چی به همین زشتی و کثیفیه که داری میبینی. آدمای کثیف. آدمای آشغال. آدمای خودخواه عوضی. آدمایی که هیچکدومشون تو رو به خاطر خودت نمیخوان. برای چی انقدر از خودت مایه بذاری ، ذره ذره های وجودتو مثل زالو میمکن. درحالی که لیاقت هیچی رو ندارن. منشا زندگی اجتماعی فقط نیاز آدما بود. نیاز و تنبلی. اینکه کسایی رو پیدا کنن تا کارهایی که برای رفع نیازهاشون بود رو تقسیم کنن. سکس داشته باشن. موجوداتی از جنس خودشون رو به وجود بیارن،  که ... چی‌؟! 

اه. حالم از آدم بودن بهم میخوره. 

یه ساعت پیش کف پاهام یخ کرده بود. نمیدونم چرا. الان دستام یخ کردن. بازم نمیدونم چرا. کسلم. خودم سردم نیست. از منتظر بودن متنفرم. تما تلاشم رو میکنم چیزی یا کسی مجبورم به انتظار کشیدن نکنه. دلم میخواد یه چیزی بخورم. یه چیز خرچ خرچی. اما هوس هیچی ندارم. 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

برای هیچکس!

امشب
میخوای بری بدون من
خیسه چشای نیمه جون من
حرفام نمیشه باورت
چیکار کنم خدایاااااااا
راحت داری میری
که بشکنم عشقم
بذار نگات کنم یکم شاید
باهم بمونه دستای ما
بجون تو
دیگه نفس نمونده واسه ی من
نرو توهم دیگه دلم رو نشکن
دلم جلو چشات داره میمیره
نگام نکن
بذار دلم بمونه روی پاهاش
فقط یذره اخه مهربون باش
خدا ببین چه جوری داره میره
---------------------------
اره تو راست میگی که بد شدم
اروم میگی که جون به لب شدم
امشب بمون اگه بری چیزی درست نمیشه
ساده نمیشه بی خبری بری عشقم
بگو نمیشه بگذری از من
بگو کنارمی همیشه
ترو خدا ببین چه حالییم نگو که میری
دلم میخواد که دستامو بگیری
نرو بدون تو شکنجه میشم
پیشم بمون
دیگه چیزی نمیگم اخریشه
کسی واسم شبیه تو نمیشه یمون
الهی من واست بمیرم

 

لینک دانلود آهنگ مربوطه. http://www.3eke.ir/m-pashaei/3079-toras-migi-mp3


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

چه سوری

خوابم میاد.

چشام آب میاد. شوره یه کم.

نیم ساعته رسیدم. یعنی رسوندنم. 

این هم از 4شنبه سوری.

من پشیمون از رفتن، دیگری خشنود از رفتن من و من همچنان پشیمون و او باز هم خشنود.

بچه همسایه داره جیغ میکشه ... که باعث میشه یه نگاهی به ساعت بندازم:1:20 بامداد

سردرد بعد از آبریزش چشم.

الان یادم افتاد ... شام نخوردم. مواظب دوست خوشحالم بودم.

نمیخوام هیچوقت کسی مواظبم باشه.

شاید بهتر باشه جمله ی بالا رو اینجوری تصحیح کنم : به هیچکس اعتماد ندارم که فکرکنم میتونه مواظبم باشه. در نتیجه ، نمیخوام ...  (ادامه جمله بالا)

اصولا آدم هایی که ادعا میکنند "دوستت" هستن ، "دوستت دارن" بیشتر از هر کس دیگه ای اذیتت میکنن.

میدونم مشکل از اونجاست که ادعاها توخالیه ... هرچقدرم که باهوش باشی نمیتونی بفهمی داره دروغ میگه تا لحظه ای که ضربه ی آخر رو ازش بخوری. جوری که شاید نتونی دیگه پاشی. 

البته آدمیزاد از بدو تولد "مجبوره" ... پس بالاخره مجبوری پاشی ، اما شاید دیگه نتونی مثل قبل راه بری.

همیشه از اونایی بترس که فکرمیکنی دوست دارن ، چون هیچوقت انتظار آسیب دیدن از جانب اونا رو نداری و واسه همین بیشترین آسیب رو میبینی.

   

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ نوشته شده است

درود بر اسفرزه

سکوت و تنهایی،

دو جانور کوچکی که ماه بدیشان راه مینماید،

دو جانور کوچک که از چشمان تو مینوشند،

از آب های نهانت.

  

  

از بختیاری ماست

-شاید-

که آنچه می خواهیم،

یا بدست نمی آید،

یا از دست می رود.

 

 

سکوت، 

سرشار از سخنان نگفته است،

از حرکات نکرده،

اعتراف به عشق های نهان،

و شگفتی های بر زبان نیامده.

در این سکوت،

حقیقت ما نهفته است،

حقیقت تو ... و من.

 

 

یک سال دیگم گذشت. 365 روز. 8760 ساعت. یه عالمه دقیقه.

خیلی زود میگذره.

آدمایی که میخوای عوض نشن و تغییر میکنن ... آدمایی که میخوای عوض بشن و تغییر نمیکنن.

   

دیوونه ها قول گرفتن که امسال خودشون سفره هفت سین رو درست کنن. منم از خدا خواسته ، گفتم باشه. به اندازه کافی واسه خونه تکونی کار ریخته سرم. 

پیامدهای حاصل از قبول کردن این پیشنهاد:

- سردر ورودی دیوونه خونه یه پارچه نصب کردن: Happy Valentine Noruz

- سپر یه جوراب زنونه کشیده رو سرش و عدس سبز کرده.

- صورت مهتا رو شبیه یه تخم مرغ رنگ کردن. البته طرحش پرچم ایتالیاست.

- هر روز صبح تا شب یه سفره انداختن کف سالن میرن روش وایمیستن. پشمک و شن کش که یه چوب کبریت نگه داشتن بالا سرشون ... در نقش دو تا شمع ... (اینا دو تا دیوونه جدیدن، پشمک موهاش فرفریه و به شعاع 30 سانت یه دایره تشکیل میده. هرروز 1ساعت وقت میذاره با شوار درستش میکنه. شن کش، دیوونه ای ست با قد 210 سانت و وزن 70 کیلو.) مهتا رو میشونن تو یه قابلمه. سپر میشینه تو یه سینی. اولدمن یه آینه دو متری روبه زور نگه میداره، درحالی که با دیوار پشتش یه قدم فاصله داره ولی صلاح نمیدونه آینه رو به دیوار تکیه بده.

- خانوم رزی سخت مشغول تدارک دیدن برای چهارشنبه سوری. هر وسیله چوبی که تو ساختمون یا توحیاط پیدا میکنه گذاشته برای آتیش درست کردن. یه بارم ازم پرسید: ساختمون رو از چوب درست کردن یا سنگ؟ منم با تاکید زیادی گفتم فقط سنگه! اونم نسوز! اصلا جنسش خوب نیست! از روشم نمیشه پرید!

...

خلاصه.

 

واااای ... عاشق اینم که تو گوگل بنویسی "سریال" ، sugestion هاییکه میاره: عشق ممنوع! ایزل! وسوسه! ... یعنی ملت آخرشن. باز جای شکرش باقیه "ترسا" و "نقاب آنالیا" هنو به این حد طرفدار نرسیدن.

 

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ نوشته شده است

برای هیچکس 2!

اگه اون که کنارته
تو رو بیشتر از من میخواد

اگه با اون راحتی
اگه باهات راه میاد

اگه روزگار بد
تو رو ازم گرفته

اگه خاطرات خوبمون
از خاطرم نرفته

 

خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی، حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی، حتی از خاطره هامون جدا شی

از همون روزای اول 
میدونستم نمیمونی

میدونستم نمیتونی
عشقو تو چشام بخونی

از همون روزای اول 
دل تو با دیگری بود

کاش همیشه پات بمونه
اونکه عشق بهتری بود

خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی، حتی از خاطره هامون جدا شی

خوشبختیت آرزومه
حتی با من نباشی، حتی از خاطره هامون جدا شی


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ نوشته شده است

ظاهرا هیچکس بیدار نیست

کی بیداره؟ 

این سوال مربوط به عنوان بالاست.

قدیم تر ها، نصفه شب ، حداقل 5-6 نفر پیدا میشد که بهشون اسمس بدی بپرسی "بیداری؟" که حالا از اون 5-6 نفر ، 2-3 نفر هم حواب میدادن. الان هرچی فکر کردم کسی تو ذهنم نیومد که اصلا بخوام بهش اسمس بدم. اینجوریاست دیگه ، زندگی همینه. 

چقد چسبید ... شب ... خیابونای خلوت با درختای بلند ، شیشه پایین ، هوای خنک به صورتت بخوره ، آهنگی که دوست داری ، عزیزدلت که بغلت نشسته پشت فرمون  و دستتو میگیره ، ماچت میکنه (داداشمو میگم) ... و یهو دلت میگیره که داداشت داره از پیشتون میره. دیگه عصرا بعد از سرکار نمیاد پیشتون ، چایی بخوریم دور هم. یا شبایی که بیدار میشستی تا از ماموریت برگرده ... بغض گلومو میگیره بخوام بازم بگم

...

7-8-10 ماه پیش یه جناغ شکوندیم با یه بنده خدایی که بنده خدا باخت ... سر اینکه کافی شاپ مهمونم کنه! طفلک هر دفعه ام میگه بریم ... ولی دیدی بعضی وقتا حال میده که چیزی که قراره از یکی بگیری رو نگیری ... مثلا از یکی طلب داری نمیگیری نمیگیری بعد دقیقا یه روزی بهت میده که کلی حال میکنی! البته برعکسشم هست ... میخوای بگیری میخوای بگیری ... طرف کلا به رو خودش نمیاره! اونجوریشم به نوبه ی خود یه حال اساسی میده بهت.

من واقعا نمیفهمم ... تو خونه ما که همه خوابن. مطمئنم همه دوستان و اطرافیانم که حداقل بالای 25 سال دارن خوابن ... آخه این بچه ی سرتق همسایه چرا نمیخوابه!!!

هر روز از صبح که پامیشیم تا شب داره گریه میکنه و جیغ میکشه. واقعا دلم میخواست برم درشونو بزنم بگم توروخدا اگه کاری از دست ما برمیاد تعارف نکنید ... دکتری ... بیمارستانی چیزی ...

همسر: 54 و 28 چقدر میشه؟ شوهر: 82. همسر: خب پس 100 تومن بریز به کارتم. 

نفهمیدم آقاهه ریاضیش ضعیف بود یا زنه گوشش مشکل داشت.

اصولا چیزایی که آدم نمیفهمه خیلی بیشتر از چیزاییه که آدم میفهمه.

خب ... فکرکنم داره کم کم خوابم میگیره. 

من خوبم ، شما چطور؟

 

شب به شما خوش بگذرد

خواب رویای فراموشی هاست ...


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

I`m exhausted, so so so exhausted


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در دوشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٠ نوشته شده است

هرچی سنگه پیش پای لنگه

آدمها 5 دسته ان: بعضی ها ، بعضی ها ، بین بعضی ها و بعضی ها، بین بعضی ها و بعضی ها متمایل خیلی بیشتر به بعضی ها ، بین بعضی ها و بعضی ها متمایل خیلی بیشتر به بعضی ها. (دسته ی سوم خیلی در اقلیت است)

 

 

بعضی ها انگار قرار بوده کل زندگیشون تو رفاه و آرامش باشه، بعضی هام انگار قرار بوده از لحظه ای که چشم باز میکنن و به یادشون میاد تا آخرین لحظه زندگیشون ذره ای طعم آرامش رو نچشن.

بعضی ها انگار قرار بوده همیشه همه چی اونجور که دلشون میخواد واسشون پیش بره ، بعضی هام انگار قرار بوده که اگه از 10 ها راه پرپیچ و خم و سنگلاخی هم که بگذرن باز به یه دیوار بزرگ و بن بست بخورن.

بعضی ها انگار قرار بوده وقتی چیزی رو بخوان همون لحظه داشته باشن، بعضی هام انگار قرار بوده به نداشتن چیزهایی که دلشون بخواد عادت کنن چون هرچقدم تلاش کنن نمیتونن داشته باشن.

بعضی ها انگار قرار بوده فقط یه قدم بردارن یا دستشون رو دراز کنن تا به آرزوهای بزرگشون برسن، بعضی هام انگار قرار بوده هرچقدم که بدو  اند حتی به آرزوهای کوچیکشونم نرسن، چه برسه به بزرگا! آرزوهای کوچیکی که واسه اون یکی بعضی ها از داشته های عادیشونه.

بعضی ها انگار قرار بوده همیشه دوست داشته بشن ، بعضی هام انگار قرار بوده فقط بتونن دوست بدارن، بدون اینکه حس دوست داشته شدن رو تجربه کنن، چون قرار بوده حتی هیچوقت دیده نشن و به چشم کسی نیان.

بعضی ها انگار قرار بوده همه چی رو باهم داشته باشن، بعضی هام انگار قرار بوده هیچی نداشته باشن.

 .....

 

باید بپذیری همه چی "قرار بوده" ... هرکیم شعار میده "نه! آدما خودشون سرنوشتشون رو رقم میزنن" مزخرف میگه ، چون چیزهایی که اصلی ترین نقش تو زندگی آدم داره، به انتخاب خودش نیست و ... فقط مجبوره بپذیره.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

If I 
Should stay 
I would only be in your way 
So I'll go 
But I know 
I'll think of you every step of 
the way 

And I ... 
Will always 
Love you, oohh 
Will always 
Love you 
You 
My darling you 

Bittersweet 
Memories 
That is all I'm taking with me 
So good-bye 
Please don't cry 
We both know I'm not what you 
You need 

And I ... 
Will always love you 
I ... 
Will always love you 
You, ooh 

I hope 
life treats you kind 
And I hope 
you have all you've dreamed of 
And I wish you joy 
and happiness 
But above all this 
I wish you love 

And I ... 
Will always love you 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

میرداماد. mp3 player.

هرچی آرزوی خوبه ماله تو ... هر چی که خاطره داشتیم ماله من.

بی هدف قدم زدن خیلی میچسبه. فقط راه میری. بی عجله. بی استرس. فقط راه میری.

نگاهت دیگه از شیشه نیست ، چشمات مثل همیشه نیست، تو گل نمیریزی به پام، دیگه نمیمیری برام ، شبای تاریک و سیاه ، ماهو صدا نمیکنی، قفل سکوتو دیگه با معجزه باز نمیکنی. رفتی نموندی بی وفا ، انگار اثر نداشت دعا، قلب منو شکستیا، غصه نخور ، فدای سرت. گفتی در فکررفتنی ، نه اهل دل شکستنی، دلی نمونده بشکنی، غصه نخور فدای سرت ... فدای سرت اگه من خیلی تنهام، فدای سرت اگه گریونه چشمام، فدای سرت اگه دلمو شکستی ... میگن عاشق یکی دیگه هستی.  . 

شاید هوا سرد یه کم سرد بود. اینو از دیدن دختری میگم که رو شالش یه کلاه صورتی سرکرده بود.با شال گردن. با یه پالتوی سفید و بوتی که رو شلوارش تا زیر زانو بالا اومده بود. دستاش تو جیباش بود و با حالت منتظر و کمی عصبی چند قدم کوچیک اطرافش راه می رفت.

به هرحال.

برم ... ساعت 3 شد. چه خوب که مسواکمو قبلش زدم. شیرمم خوردم. به به ، چه دختر گلی. تعریف از خود نباشه البته.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

علیک سلام!

هی جلو خودمو میگیرم این آمار وبلاگ رو چک نکنم ... نمیشه

آخه خداییش اگه خودت بودی از کنجکاوی نمیمردی وقتی ببینی از ترکیه!!! ... فرانسه!!! ... آلمان!!! ... ناشناس!!! ... به صورت مستقیم و بی واسطه!!! اومدن اینجا ... کی بودن؟؟

خدا رو خوش نمیاد آخه ... نکن این کارو با جوونه مردم

مثل اینه در خونه بازه ... میای تو یه دوری میزنی، یه چایی میخوری، یه نگاهی میکنی و میری ... خب عزیزم، دلبندم ... بیا یه سلامی هم بکن ... دیوونه هستم اما لولو خرخره (خورخوره؟!) نیستم که بخورمت!

نکن این کارو ... نکن.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

نیازمندی

به یک نفر پسر، علاقمند به "قدم زنی شبانه"، ترجیحا آشنا با ورزش های رزمی ، on call ، غیر تیتیش مامانی (یا به عبارت دیگر اندکی مقاوم نسبت به سرما در صورت سرد بودن هوا، عدم زود خسته شدن، علاقمند به باران (نم نم ... نه دیگه حالا رگبار و رعد و برق! (البته چنانچه شرایط روحی خاصی پیش آمده باشد که اصلا دور از ذهن نمیباشد ممکن است دارا بودن این آیتم هم مد نظر باشد) ) و برف در صورت وقوع) نیازمندیم. متقاضیان می توانند رزومه ی خود را به آدرس فوق ارسال نمایند.

خواهشمند است این نکته را در نظر داشته باشید که این امر با "بادیگارد" بسیار متفاوت است. بادیگارد یک شغل است که با دریافت حقوق همراه می باشد، اما آنچه در اینجا مورد نیاز است یک فرد "علاقمند" است! 

این نیازمندی دارای آپشن های زیر می باشد:

- فرد میتواند به صورت جداگانه، با حفظ فاصله ی مناسب (مورد توافق طرفین، مثلا 2متر طولی یا عرضی) به صورت مستقل و انفرادی به قدم زنی بپردازد و تنها در مواقع ضروری از جمله حمله ی اشرار به اینجانب و غیره وارد صحنه شود.

- چنانچه فرد تمایل داشته باشد میتواند از لذت مصاحبت با بنده برخوردار گردد. لازم به ذکر است جهت جلوگیری از عواقب پیش بینی نشده، بر این نکته تاکید گردد که صرفا "مصاحبت". هر آن چیزی غیر از این امر باید با توافق طرفین صورت پذیرد. (که البته بهتر است نباشد) چنانچه متقاضی این گزینه را مد نظر داشته باشد ترجیح برآن است علاقمند به موضوعاتی نظیر کتاب، فیلم، سریال، ورزش ، موسیقی، تئاتر، اطلاعات عمومی و صحبت های متفرقه ... باشد. بهتر است فاقد عقاید مذهبی و تعصبات خاصی باشد.

- علاوه بر قدم زنی، گزینه ی ماشین سواری هم میتواند وجود داشته باشد. (به همراه آهنگ گوش دادن. البته برای این منظور باید سلیقه ی موسیقیه متقاضی مورد بررسی قرار بگیرد تا تفاهم لازم وجود داشته باشد و رضایت خاطر هریک از طرفین فراهم گردد. هدف ما ، جلب رضایت شماست.) بهتر است متقاضی دارای ماشین باشد، چنانچه نداشت ... چی کارکنم دیگه، جهنم ... ماشین از من. دو حالت داره: ماشین از ما، رانندگی از شما. یا من خودم گواهی نامه دارم اما هنوز یک انسان بامعرفت پیدا نشده که برای مدتی همراه بنده بشینه تا مامانم رضایت بده (وگرنه من خودم اعتماد به نفس دارم که بعد از 2سال و نیم که از اخذ گواهی نامم گذشته و پشت ماشین ننشستم ، پشت ماشین بشینم!) آیا شما آن انسان با معرفت خواهی بود؟ این سوالی است که شما باید به آن پاسخگو باشید!

-فعلا همینا. چنانچه شما پیشنهاد دیگری داشته باشید در کمیته ی منتخب مورد بررسی قرار میگیرد.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

یه وقتایی

بعضی وقتا انقد خستم که قدرت نفس کشیدنم ندارم.

بعضی وقتا انقد حال زندگی کردن ندارم که دلم میخواد زندگی نکنم.

 

وقتی به پشت رو آب دراز میکشی جوری که گوشهات زیر آبه ، حس خیلی خوبیه. هیچی نمیشنوی. تمام صداهای بیرون انگار از خیلی خیلی دور میان، درهم و مبهم.

چشماتو ببند ...


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است