اینجا "دیوونه خونه ی ما" بود...یعنی هست هنوز. با این تفاوت که از اون "ما" فقط "من" موندم. سرآشپز سابق

اتفاق هفته

ByeBye Black Bird!
صفحه نخست
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

لیست دیوونه ها





دیوونه بازی های قبلی
تیر ٩٢
شهریور ٩۱
امرداد ٩۱
تیر ٩۱
خرداد ٩۱
اردیبهشت ٩۱
فروردین ٩۱
اسفند ٩٠
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥


لینک دوستان
اعترافات مردی که کودک درونش را خورد
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
امروز همان روز دوم بود
به سیبی خشنودست
حسین نوروزی و بانو
آسمون ريسمون
قلمرو کوچک ما
ميرزا قلمدان
دانشجو نما
ژن کاذب
سرنوشت
شکوفه
ففسقل
نگار خونه
سازه 83
بچه سابق
سينماتوگراف
شهروند درجه۲
پرسه تو پستو
حضور هیچ ملایم
سیب زمینی خورها
کودکی در پوست خرس
سياه مشق های يک معده فراری
روانشناس روانی یا روانی روان شناس؟

آمار و خروجی
  RSS 2.0  




لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

بیخ دیواری

اینجا که می آیم یکهو هفت سال از مقابلم می گذرد.

آدم ها. 

اتفاق ها.

بضی هاشان دست تکان میدهند و میخندند و می روند، که یعنی ماهم یادمان هست.

بضی ها به روی خودشان هم نمی آورند، پشتشان را میکنند. شاید هم به کل فراموش کرده اند.

بضی دیگر ها میدوند. افقی راه نمی روند. رفته اند بالا ها. 

من ایستاده ام. سرجایم. همانجا که بودم. درجا. نگاه میکنم. 

سرم را می اندازم پایین. نگاهم به پاهایم می افتد. یک سوراخ عمیق خون آلود. به اندازه یک میخ. و دیگری که هنوز به زمین میخ شده است.

این یکی درد میکند. درد نیست. میسوزد. تیر میکشد تا بالا. بالاها.

خسته ست.

خسته ام.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ نوشته شده است

طفلک

مینویسه ، پاک میکنه.

مینویسه ، پاک میکنه.

یه دیوونه که ظاهرش شبیه آدم ممولی هاست.

دیوونه خونه ها راش نمیدن.

نه اونقد دیوونه ست ، نه اونقد دیوونه نیس.

دلش میخاد ممولی باشه. 

دلش میخاد خوشال باشه. شادی کنه.

دلش میخاد.

باخودش فک میکنه شانس مال کیاست.

با خودش فک میکنه معجزه واسه کیاست.

آدم خوبا؟

باخودش فک میکنه ینی آدم بدیم که معجزه نمیاد برام؟

طفلک آدمای بد. آدمای بی شانس. آدمای بی معجزه.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ نوشته شده است

عجیب و باورنکردنی!

دیگران به شما به چشم آدمی شاداب، سرزنده، جذاب، شوخ، عملگرا و همیشه جالب نگاه می‌کنند. کسی که همیشه در مرکز توجه قرار دارد امّا در عین حال متعادل و مبادی آداب است. شما همچنین به چشم دیگران فردی مهربان، با ملاحظه و با درک بالا به نظر می‌آیید. کسی که همیشه به آن‌ها دلداری می‌دهد و آن‌ها را کمک می‌کند.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱ نوشته شده است

ق.ظ

میدونم دوست دارم زندگی کنم.

میدونم دوست ندارم بمیرم.

میدونم نمیخوام بمیرم.

میدونم هنوز خیلی کارها و خیلی چیزها هست که دوست دارم انجام بدم.

میدونم کارایی که دلم میخواد انجام بدم انقد زیادن که حتما براشون وقت کم میارم.

میدونم زمان قابل برگشت نیست.

میدونم هر دقیقه ای که تموم بشه ، تموم شده.

اما نمیدونم ... نمیدونم پس چرا هیچ غلطی نمیکنم. چرا روزام فقط دارن میگذرن. چرا فقط دارم تلاش میکنم از هرچیزی که تو مغزم میگذره فرار کنم.

 

میدونم

افسرده ام. دپرسم. دلم بارها و بارها شکسته. باوری ندارم. اعتمادی ندارم. امیدی ندارم. انگیزه ای ندارم. میترسم. نمیدونم از چی. ولی باتمام وجودم میترسم. خستگیام مزمن شده. جسمم، روحم، مغزم، تک تک سلول های بدنم، همشون خسته ان.

میدونم بایپلارم. یه لحظه میخندم ، یه لحظه بعد نیم ساعت گریه میکنم. یه لحظه پراز انرژی و انگیزه ام، شب کلی تصمیم میگیرم! برنامه ریزی میکنم، صبح فرداش نمیخوام از تختم بیرون بیام. اتاق تاریک تاریک. در بسته. روتختی رو میکشم روم. بالشتم رو بغل میکنم و دلم میخواد تا ابد همونجا بمونم. سکوت. یه لحظه اصلا دلم نمیخواد برم مهمونی، یه لحظه بعد پامیشم حاضرمیشم، میرم مهمونی، خوش برخورد، عادی، یهو بغض گلومو میگیره. دلم میخواد برم تو دستشویی هق هق گریه کنم. دلم میخواد برگردم. یه روز باخودم میگم دلم میخواد دیگه هیچوقت نخوابم تا وقت کم نیارم، تا عقب افتادگیام رو بتونم جبران کنم، یه روز دیگه عاشق خوابیدنم. گرچه لذتش موقته. فرار از واقعیت های زمان حال. بالاخره پامیشی و دوباره زندگی گندتو میبینی که هرروز بیشترو بیشتر داره تو مرداب فرو میره. تلفنم زنگ میخوره، برنمیدارم، باتمام وجودم نمیخوام حرف بزنم، نمیدونم چرا یه ربع بعد خودم میرم زنگ میزنم بهش. حرف میزنیم، تموم میشه. 5دقیقه آرومم. بعد میزنم زیر گریه. بعد تموم میشه. یه لحظه از همه آدما متنفرم. میخوام همیشه تنها باشم. یه لحظه همه آدما رو دوست دارم،شاید یه لحظه باشه اما خیلی پاک،ساده و صادقانه است. یه لحظه فکرمیکنم آدما موجودات خیلی پستین،همشون خودخواهن و ارزش و لیاقت هیچ محبتی ندارن، یه لحظه فکرمیکنم که هیچ آدم بدی وجود نداره و بی قید و شرط همه رو، حتی کسایی که بیشتراز همه ناراحتم کردن رو، دوست دارم...ویه لحظه بعد به این فکرمیکنم که با دوست داشتن کسایی که اذیتم کردن دارم به خودم خیانت میکنم ... ... ... ... یه لحظه بعد و یه لحه بعد و حالم از این لحظه های پی در پی و ازاین همه تناقض هایی که تو مغزم میچرخن بهم میخوره... مثل یه مشت کرم تو سرم میلولن، همدیگرو میخورن، تکثیر میشن، زیاد و زیادتر میشن...

و اتفاق جالب اینه که با همه ی اینا خیلی وقته موفق شدم خوشحال و راضی و نرمال رفتار کنم، در ظاهر، و برای کسایی که باهاشون زندگی میکنم، یا گاهی درتماسم و میبینمشون.

من میدونم اما کسی نمیدونه چقدر تحقیر شدم. چقدر درونم خرد شدم، له شدم. چقدر تحقیرم کردن. لازم نیست فحش ناموسی باشه تا توهین باشه. شاید نگاهشون، شاید بعضیا داد زدن. بعضیا داد نزدن اما کلماتشون کافی بود. بعضیا لحن تمسخرآمیزشون. بعضی هام رفتارشون، با کاری که در حقم کردن.

آدما حق ندارن با نقطه ضعف دیگران شوخی کنن و اسمشو بذارن شوخی. اسمش شوخی نیست. خیلیم جدیه. حتی اگه در ظاهر به حرفت لبخند میزنه و جوابی بهت نمیده به این معنی نیست که تو خیلی خلاق و بامزه بودی و عجب تیکه ی فوق العاده ای انداختی و طرف کم آورده. طنز زیرکانه ای بود! به این معنیه که بهتره قبل ازینکه هر مزخرفی از دهنت دربیاد قبلش یه کم بجوییش و مزه ی تلخ و زهرمارش اول زیرزبون خودت بیاد قبل ازینکه طرف مقابلت قورتش بده و تو گلوش مثل یه بغض گیر کنه.

کلمات از لبه های کاغذ برنده ترن. به راحتی میبرن، گرچه خیلی ناراحتی ایجاد میکنن. بد میسوزونن.

حرف مفت نزن؛ شعار نده؛ آدم باید خودش قوی باشه و حرف دیگران روش اثر نذاره. کار دیگران روش اثر نذاره. دیگران هر گندی خواستن به زندگیش بزنن ، اما روش اثر نذاره. باید راحت زندگیشو بکنه. تازه نشانه ی ضعفشه اگه روش اثر بذاره و کمی از راه مستقیم و مرتب زندگیش منحرف شه. دیگران آزادن. دیگران مختارن هر غلطی که دلشون خواست بکنن. تو محکم باش و استوار به راه خودت ادامه بده. پس اگه یه نفر بغل گوشت داره بی وقفه و یک نفس جیغ میکشه و جایی رو نداری بری، تو رو درست تمرکز کن، تصورکن نمیشنوی! چون اگه تصورنکنی که نمیشنوی و درنتیجه بشنوی، هم امتحانتو میفتی ، هم سردرد میگیری! مشکلت میشه دو تا! اگه کسی بهت تجاوز کرد تو نباید بقیه زندگیت رو بخاطر اون تلف کنی، اونکه حالشو کرد و رفت، توهم خیلی نرمال و عادی برگرد کارهای روزمره اتو بکن. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده. نه حرف مفت نیست. شعار نیست. غیر از این چی میشه گفت؟ هان؟ میخوای بری خودکشی کنی؟ یا بشینی تو یه اتاق ماتم بگیری زانوتو بغل کنی هرروز صبح تا شب گریه کنی؟ راه دیگه ای هست؟ چاره ای هست؟ فقط همه چی رو باید تحمل کرد. فقط باید با همه چی کنار بیای. اگه نیای بازم خودت ضرر میکنی. میشه دوبله، بعد تریبله، ... و یهو به خودت میای و میبینی تا خرخره گیرکردی تو لجن. خوددانی. میبینی که چقد حق انتخاب داری. هرکدوم که دوست داشتی انتخاب کن!

یه سوال. اگه یه مریض حالش خوب بشه، از خدا تشکر میکنن. وقتی مریض شد باید از دست کی ناراحت بشن؟

آهان. برمیگرده به بحثای فلسفی حکمت و شما آدمین نمیفهمین و شعورتون نمیرسه. یه مشت خزئبلاتی که 12 سال تو مدرسه مغزتو پر کردن و انقدر قابل اتکا هستن که وقتی با چند تا واقعیت زندگی روبرو میشی یهو همشون محو میشن. 

این روهم باید بپذیری بعضی از سوالاتت جواب ندارن. خفه خون بگیر، سرت به زندگیت باشه، برو دنبال نخود سیاهت، تو کار بزرگترام دخالت نکن. تو فقط یه عروسک خیمه شب بازی هستی این وسط. زیاد حرف بزنی اونقدر بدبختی میریزه سرت که سوالات یادت بره و بفهمی باید قدر همینایی که داشتی رو میدونستی و غر نمیزدی. اصلنم تهدید نیست.

ولی جدی واقعا جالبه. یه لحظه فکرکن. خود من که همینجوریم. همیشه واسه اتفاقای خوب از خدا تشکرمیکنم. از ته دلمم تشکر میکنم. حتی اگه من همه تلاشمم کرده بودم ، بازم فکرمیکنم میتونست این اتفاق خوب نیفته پس خدایا مرسی که این اتفاق افتاد. و همیشه واسه اتفاقای بد خودم رو مقصر میدونم و فقط خودمو مواخذه میکنم. تقصیر خودت بود. اینم نتیجه اش! گاهی لزوما اتفاق بدی نیست، صرفا خوبم نیست یا چیزی که میخواستی نبوده ... در این صورت میگن حتما مصلحتی توش بوده! تو نمیفهمی.

نیمه ی پر لیوان رو ببین! انرژی مثبت داشته باشی همیشه چیزایی که میخوای اتفاق میفته! اگه باور داشته باشی میشه میشه! همه چی دست خود آدمه! به جز بعضی چیزا که دست خود آدم نیست ولی بپذیرشون و مثبت بهشون نگاه کن!

به همین راحتی!

نگاه میکنم به زندگی آدمهایی که چقدر پرمشکلات تر از منن و واقعا نمیتونم جوابی پیدا کنم که چرا بعضی آدمها حق آرامش و شادی تو زندگیشون نداشتن. شاید بگی تو نمیدونی، شاید یه چیزی که برای تو معمولیه برای اونا پراز شادی باشه، آره. ولی میگم چرا اونا نباید شادی های بزرگ تر رو تجربه کنن؟ چرا باید چیزی که واسه یه عده حداقله ، واسه اونا آرزو باشه؟ 

دو حالته؛ عدالت وجود نداره. و حالت دوم برای اینکه به خودت امید واهی بدی! میگی عدالت وجود داره، ما نمیتونیم بفهمیم. 

 

شما جدی نگیرید. خدایا تو هم جدی نگیر. خودت که میدونی، خودم همیشه به راحتی میتونم حرفای خودم رو نقض کنم. فقط الان دیگه حال ندارم ادامه بدم. سه و ده دقیقه.

دلم میخواد برم تو تختم

کاش زمان گاهی دکمه ی پاز داشت. توروخدا یه لحظه وایسا. خستم. خیلی بی انصافی. اگه فینال جام جهانیم بود تو زمین مصدوم میشدی یه کم بهت مهلت میدادن. وقت تلف شده میگرفتن. از زمین میبردنت بیرون. یه آبی میدادن بهت کوفت کنی.

اه. لعنتی. خستم. یه کم وایسا. میدونم بدتر لج میکنی و تندتر میری. به درک.

  


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ نوشته شده است

1456

فردا راحت آرمیده است
گر تو بخواهی یا نه ...
... خواهد آمد
تو هم بیارام !


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱ نوشته شده است

1229

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم
مرا فریاد کن ...

(شاملو)

 

 

من سکوت خویش را گم کرده ام 
لاجرم در این هیاهو گم شدم 
من که خود افسانه می پرداختم 
عاقبت افسانه مردم شدم 
ای سکوت ای مادر فریاد ها 
ساز جانم از تو پر آوازه بود 
تا در آغوش تو ، راهی داشتم 
چون شراب کهنه شعرم تازه بود 
در پناهت برگ و بار من شکفت 
تو مرا بردی به شهر یاد ها 
من ندیدم خوشتر از جادوی تو 
ای سکوت ای مادر فریاد ها 
گم شدم در این هیاهو گم شدم 
تو کجایی تا بگیری داد من 
گر سکوت خویش را می داشتم 
زندگی پر بود از فریاد من



این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ نوشته شده است

0707

این روزها آدم ها تنهاییت را پر نمیکنند ... تنها خلوتت را میشکنند.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ۱ تیر ۱۳٩۱ نوشته شده است

1022

سعی کن بهترین آدم زندگیه کسی نباشی، چون بیشتر از هرکسی تورو اذیت میکنه ... حتی بیشتر از کسایی که دوسشون نداره. میتونی باور کنی یا نکنی. باخودته ، ولی اصلا به امتحانش نمی ارزه. اینو کسی بهت میگه که تجربیات زیادی در این زمینه ی خاص داره. میگن با تجربه ی دیگران دو بار زندگی کن.

 

Forgive and forget. That’s what they say. It’s good advice, but it’s not very practical. When someone hurts us, we want to hurt them back. When someone wrongs us, we want to be right. Without forgiveness, old scores are never settled… old wounds never heal. And the most we can hope for, is that one day we’ll be lucky enough to forget.

 

اینم از آخریش. دیگه هیچکسی نیست. هیچ چیزی برای از دست دادن ندارم. گاهی معنی واژه ها رو با عمق وجودت درک میکنی. مثل "هیچ".


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۱ نوشته شده است

2236

خسته که باشم حرفم نمی آید...ببخش. این روزها بی حالم.

پیداست حال دل ز پریشانیم ... ولی هرکس که سوال می کند انکار میکنم.

درد می کشم،

از این به ظاهر آدمها که نمی فهمند و خود فکر می کنند خیلی می فهمند.

و من آرام نگاه تلخی می کنم، لبخند تلخی می زنم و آرام درد می کشم.

سکوت می کنم.

  

دلتنگی برای من تمامی ندارد !

فرقی هم ندارد

جز در مقیاس اندازه و نوع

وقتی هستند یک جور

و وقتی نیستند هم ؛ کمی بیشتر !

من همیشه دلتنگم.

 

این روزها حتی دلم برای خودم هم تنگ میشود.

این سال ها ، این آدم ها ، این چیزها ... موجود غریبه ای از من ساخته اند که نه میتوانم بیرونش کنم نه میتوانم تحملش.

این زندگی هم برای خودش عجیب ست. و عجیب تر من که نمیتوانم ازش دل بکنم.

همه تفاوت من با آنها این است: آن ها به خاطر نمی آورند ... من از خاطر نمی برم!

می دانی ... بی احساس ترین آدم های امروز ، با احساس ترین آدم های دیروز بوده اند.

 

دلم گاهی می گیرد

گاهی می سوزد

گاهی تنگ می شود

و حتی گاهی...

گاهی نه...

خیلی وقت ها می شکند

خیلی وقت ها دلم

می شکند

اما هنوز می تپد.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ نوشته شده است

آه

سه و چهل و چهار دقیقه صبح جمعه. خب...اینطور که واضحه خوابمم کاملا بهم ریخت. صدای فن کامپیوتر. صدای اسپلیت توی هال. هرروز بدتر از دیروز. هان؟ آهان...بی ربط نبود...مثل اینکه بقیه جمله اشو تو دلم گفتم اینش از دستم پرید. دلم میخواست یکی رو داشتم مثل مردیت و کرستینا. که بتونم بگم :she is my person. خب. در شبکه موجود نمی باشد.

گاهی غرق میشم تو دنیاهای دیگه. خیلی بهتر از دنیای واقعین. ترجیح میدم بشینم ساعت ها پشت سرهم سریال تکراری ببینم تا اینکه به مشکلات دنیای واقعیم فکرکنم. آره. میدونم اسمش فرار کردنه. میدونم نه تنها وضعیتو بهتر نمیکنه که بدتر میکنه. میدونم فقط دارم وقتمو خروار خروار تلف میکنم. نمیخوام. نمیتونم تو این دنیا زندگی کنم. حوصله ی شنیدن این شعارهای مفت رو هم ندارم که "خودت دنیات رو اونجور که میخوای و دوست داری بساز". در مودبانه ترین حالت فقط میتونم بگم کاملا حرف مفتیه.

میدونم خودکشی هم نمیتونم بکنم.

شاید اگه میتونستم این کارو بکنم حداقل مامانم رو از غصه خوردن اینکه عمر بچش داره تلف میشه و شاهد یه زندگی موفق براش نیست راحت میکردم. اما متاسفانه نمیتونم این کارو بکنم.

اصلاهم هیچ دلیل مذهبی پشت این قضیه نیست.

کلا فقط برای خودم یه سری عقاید شخصی دارم. به دین اسلام و مسیحیت و یهودیت و .... بقیه هم هیچ کاری ندارم. دین و مذهب فقط دستاویزی برای سیاست و حکومت کردن به مردمه. اینکه سرشون رو با یه سری "حرف و داستان" گرم کنن تا خودشون به کاراشون برسن.

بگذریم. داشتم میگفتم نمیتونم خودم رو بکشم. خیلی تا حالا این صحنه رو تصور کردم. رگ دستم رو بزنم و البته میدونم باید توی آب این کارو بکنم وگرنه خون بعد از یه مدت لخته میشه و خون ریزی بند میاد و امکان نجات پیدا کردن هست. اما شایدم بعضیا دونسته این کارو میکنن که بعد نجات پیدا کنن. به هرحال. اما دوست ندارم که مثلا مامان یا خواهرم تو حموم با همچین صحنه ای رو به رو بشن و کابوس هرشب زندگیشون بشم. ترجیح میدم این کارو بیرون از خونه انجام بدم و فوقش بعدا که جسدم پیدا شد برای شناسایی بیان. شسته و تمیز.

اما اصلا دوست ندارم با مراسم متداول در اینجا (اسلامی یا هرچی که اسمشه) خاک بشم. رقت انگیزه. دلم میخواد خیلی ملایم و آروم حمومم کنن و یکی از لباس هایی که دوست دارم رو تنم کنن و عطرم رو هم بهم بزنن. و تو تابوت باشم. نه اینکه تو یه پارچه با طناب بپیچنم انگار که قراره از تو قبر فرار کنم!

میتونم بگم این مراسم "وحشیانه" است.

و خیلی جالبه که اینجا حتی نمیتونی به شیوه ای که دوست داری خاک بشی. حتی بعد از مردنتم آزادی نداری. زنده یا مرده هرجور که این حکومت لعنتی میخواد باید باشی. اسمشم میذارن جمهوری، دموکراسی ، آزادی عقاید. "در دین هیچ اجباری نیست ... اما اگه جرئت داری کاری غیر از این بکن که ما میگیم" .

به هرحال. از مراسم سوم، هفتم، چهلم، سالگرد هم اصلا خوشم نمیاد. یه سری آدمی که وقتی زنده ای از وجودشون خبر نداری حالا آویزون میشن. نه تنها قرار نیست کمک حالت باشن و از درد و غمت کم کنن، بلکه نهایت سعیشون رو میکنن تا با حرفها و کارهاشون بیشترشم بکنن.

باید وسط غم و ناراحتیت نگران پذیرایی کردن ازشون باشی. مسجد و غیبت کردن...شامش خوب بود یا نبود...کم خرج کردن یا زیاد... دیدی هیچکس نیومد یا برعکس واااای چه تاج گل هایی فرستاده بودن ! دیدی چقدر آدم اومده بودن!!! دختره کم گریه میکرد ... یا واای دیدی چه جوری شیون میکردن چقد بی کلاس ...

حالم بهم میخوره.

وقتی باخودم فکرمیکنم دلم نمیخواد اگه مردم به هیچ کدوم از کسایی که اسمشون "دوستام" هست -ولی فقط تو فونبوک گوشیم هستن- بگن. دوست ندارم هیچکدومشون باشن. به خصوص بعضیاشون. هیچکدوم "دوست" نبودن. فقط اسمشو یدک میکشن. قدرنشناس نیستم ، شاید تعریفم از "دوست" با دیگران فرق داره.  

اما بعد فکرمیکنم بخاطر خانواده ام . شاید حضورشون واسه اونا دلگرمی باشه. نمیدونم. شاید اومدن اونا هم اصلا بخاطر من نباشه ... از روی حس انسان دوستانه شون برای بازماندگان باشه. به هرحال هنوز تصمیم قطعی در این مورد نگرفتم.

تا حالا همه ی این اتفاقات رو با جزئیات خیلی دقیق و بیشتر بارها مرور کردم. یه هفته بعدش، یک ماه بعدش، .... ... ... اما نمیتونم این کارو بکنم.

دلم براشون خیلی تنگ میشه و نمیتونم تحمل کنم شاهد ناراحتیشون باشم. نه اینکه فکرکنی من فکرمیکنم خیلی مهمم وبخاطرم چقد غصه میخورن. واقعا از ته دلم خوشحال میشم اگه فراموش کنن و به زندگی عادیشون ادامه بدن. اصلا دلم نمیخواد باعث بشم مسیر زندگیشون تغییری بکنه. بگذریم.

شاید در بهترین حالت فرض کردن، اونا بتونن این کارو بکنن، اما من نمیتونم که دلم براشون تنگ نشه. لعنتی. واقعا دلم براشون تنگ میشه. 

نمیدونم. این دنیای واقعی واقعا مزخرفه. با این حال بازم با یه سری دلخوشی های خیلی کوچیک سر خودتو گرم میکنی.

چهارو سی و سه دقیقه.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱ نوشته شده است

1945

کاری میکنن که آدم از ایرانی بودنش متنفر بشه.

نفرت داشته باشه از اینکه تو ایران زندگی کنه.

نفرت داشته باشه از اینکه تو ایران بخواد درس بخونه و دانشگاه بره.

نفرت داشته باشه از اینکه تو ایران سر کار بره.

نفرت داشته باشه از اینکه بخواد به مردمش ، به کسایی که فکرمیکنه هموطنشن خدمت کنه.

نفرت داشته باشه از اینکه وقتی میخواد بگه "من ایرانیم" ... یه مکث طولانی بکنه.

نفرت داشته باشه از اینکه از خونه بیاد بیرون.

قبلا فکرمیکردم نظراتم حداقل تو یه سری مسائل کلی و اجتماعی تو دسته ی اکثریته ولی وقتی تو خیابون راه میرم ـ تو تاکسی ، اتوبوس یا مترو میشینم ، دانشگاه میرم و کسایی رو که قراره فردا قشر تحصیل کرده ی این جامعه باشن میبینم ... باخودم فکرمیکنم مثل اینکه تو دسته ی اقلیتم. شاید از اقلیت هم کمتر.

دلم میخواد از اینجا فرار کنم.

اما انگار اینم فقط واسه آدم پولداراست. همونایی که چه اینجا باشن راحتن ، چه دلشون زده بشه راحت میتونن برن.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱ نوشته شده است

گزارش زنده فینال باشگاه های اروپا

وقتی دو تا تیمی به فینال میرسن که از یکی بیشتر از اون یکی و از اون یکی بیشتر از این یکی بدت میاد ، نتیجه اش میشه اینکه میای اینجا!

برای اینکه یه کم حوصله ات سر نره سعی میکنی یه ذره از یکیشون خوشت بیاد.

همین. نمیدونم چرا هیچ حرفیم نمیاد. با هیش کی. 

خوابم میاد اما نمیدونم چرا نمیرم بخوابم. 

از این حس متنفرم که باید یه کاری رو انجام بدی و هر روز میگی از فردا. به آخر هفته که نزدیک میشی میگی از شنبه ی بعد و اگه روزای آخر ماه باشه میگی از ماه بعد. و آخرشم چشم بهم بزنی میبینی آخرین روزیه که مهلت داشتی و دیگه به هیچ خاکی هم دسترسی نداری به سرت بریزی.

حالا این بایرن مسخره هم که بعد عمری یه بار خواستیم طرفدارش باشیم گل نمیزنه ... حالا اگه طرفش نبودیما همه شوت ها گل میشد.

این مورفی هم نه فقط تو زندگیمون بلکه در تمام خون ما با قدرت تمام جاری ست.

این آقاهه کیه داره گزارش میکنه ... نمیشناسمش.

خب این داره شارژش تموم میشه ... امیدواریم بایرن ببره ، تحمل چلسی رو که اصلا ندارم.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

 

مردن در این زندگی هرگز چیز تازه ای نبوده است. تازگی در زیستن نیز نیست.

(v. Maiakovski)

  

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

Before Sunset

بهتره بعضی چیزا رو فراموش کنی به جای اینکه باهاشون زندگی کنی

  

آدما مشکلات و یا روابط خودشون رو دارن. اونا از هم حدا میشن و بعد فراموش میکنن. طوری ادامه میدن که انگار فقط لباسشون رو عوض کردن. من هیچوقت نتونستم کسایی رو که باهاشون بودم رو فراموش کنم. چون هرکسی شخصیت خاص خودشو داشت. هیچکس جای کس دیگه رو نمیگیره. کسی که رفته دیگه رفته. با تموم شدن هرکدوم از رابطه هام من واقعا داغون میشدم. هیچوقت نتونستم خودم رو دوباره جمع و جور کنم. به خاطر همین واسه درگیرشدن احساساتم خیلی مراقبم. چون خیلی بهم آسیب میزنه. حتی وقتی سکس دارم هم واقعا اون کارو انجام نمیدم. چون دلم براش تنگ میشه. یه اتفاق کاملا عادی. ظاهرا من به چیزای کوچیک خیلی اهمیت میدم . شاید دیوونه باشم ولی وقتی یه دختر کوچولو بودم مامانم میگفت من همیشه دیر به مدرسه میرسیدم . یه روز دنبالم کرد تا ببینه چرا دیر میرسم. من همیشه به برگ درختان بلوط نگاه میکردم که از درخت میوفتن روی پیاده رو. یا به موزچه ها نگاه میکردم که از خیابون رد میشن یا سایه ای که برگ ها روی تنه درخت میندازن. چیزای کوچیک. فکرکنم در ارتباط با آدما هم همینطورم. من درونشون جزئیات کوچیکی میبینم که مختص خودشونه و اونه که توجه منو جلب میکنه و دلم براش تنگ میشه. هیچکس جای کس دیگه رو نمیگیره. چون همین چیزهای خاص و زیباست که شخصیت آدما رو میسازه.

مثلا یادمه که ریشت یه ذره قرمزی توش داشت و نور آفتاب قرمزترش میکرد ،اون روز صبح قبل ازینکه تو بری. یادمه و دلم براش تنگ شده.

فکرکنم برام بهتره که دیگه این قدر موضوعات رو عاطفی نکنم. همیشه خیلی عذابم میداده

هنوز آرزوهای زیادی دارم که مربوط به زندگی عشقیم نمیشن

این موضوع ناراحتم نمی کنه ولی فکرکنم این طوری بهتره

- به خاطره همینه که با کسی که هیچوقت اینجا نیست دوست شدی؟

- آره، ظاهرا من نمیتونم با کسی ارتباط روزمره داشته باشم. ما الان با هم خشحالیم و اون رفته و منم دلم براش تنگ شده. ولی حداقل از درون داغون نمیشم. وقتی یه نفر همیشه دور و برم هست احساس خفگی میکنم

- نه، صبرکن، ت همین الان گفتی دوست داری عاشق باشی و عاشقت باشن

- آره ولی این کار خیلی زود حالم رو بهم میزنه. 

یعنی من وقتی خودم تنهام واقعا خوشحالم. تنها بودن از اینکه پیش عاشقت بشینی و احساس تنهایی کنی بهتره! رمانتیک بودن برام خیلی راحت نیست. رابطه ات رو اینجوری شروع میکنی و بعد ازینکه یه چندباری ازت سو استفاده کردن مجبوری همه آرزوهات رو فراموش کنی و هرچی سرراه زندگیت قرار میگیره رو بپذیری. 

 ... و حالا مثل اینه که دیگه به هیچ عشقی اعتقاد ندارم. دیگه نسبت به آدما احساسی پیدا نمیکنم. انگار همه عشق و احساسم رو اون شب جا گذاشتم.  هیچوقت نتوستم دوباره اون احساس رو تجربه کنم. مثل اینکه یه جورایی اون شب همه چیزم رو ازم گرفته. و حالا دارم اینا رو برات میگم و تو دوباره میذاری میری. احساس بدی بهم دست میده. انگار که عشق هیچوقت برام اتفاق نیافتاده

میدونی چیه؟ عشق و واقعیت تو زندگی من در تضاد با همند. مسخره است. همه دوست پسرای قبلیم مجرد بودن.  با هم میرفتیم بیرون و وقتی بهم میزدیم اونا ازدواج میکردن! و بعد بهم زنگ میزدن و ازم تشکرمیکردن که بهشون یاد دادم عشق چیه و اینکه چطور ازم یاد گرفتن که به خانوم ها اهمیت بدن و بهشون احترام بذارن. 

تعریف یه مرد مناسب که بتونه عشق زندگیت باشه چیه؟ احمقانه است که ما فقط میتونیم با یه شخص دیگه کامل شیم .......

فکرکنم به خاطر اینکه تا حالا چندبار قلبم شکسته و دوباره سعی کردم خودم رو جمع کنم. به خاطر همین الان دیگه هیچ تلاشی واسه یه شروع دیگه نمیکنم. چون میدونم خوب از آب درنمیاد. 

من توی زندگی عشقیم واقعا بدبختم. همیشه تو این زمینه مثل دیوونه ها رفتار کردم. اما دارم از درون میمیرم. چون دیگه هیچ احساسی برام باقی نمونده. نه درد رو احساس میکنم نه دیگه اشتیاقی دارم. حتی دیگه عصبانی هم نمیشم. 

 

 

before sunrise , before sunset ... are so so beautiful movies.

- flash forward! موضوعش فوق العاده است. تصور کن ... اگه 6ماه بعدت رو میدونستی ......

- نترس ، بیا ، مواد مخدر نیست ، سم نیست ، رادیواکتیو نیست، سیگار نیست ، نمیکشتت ... فقط یه لحظه بیا تست کن جون هرکی دوست داری! (تلیغ آقای تستر کننده ی عطر!)

 

- کاش یکی بود بهم میگفت چی کارکنم. در مورد همه چی. کاش یکی بود که میتونست بهم بگه تو هرچیزی الان چی کارکنم بهترین کاره. حتی کارای خیلی پیش پا افتاده. مثلا اینکه: الان ناهار بخور. الان بخواب. الان پاشو. الان به فلانی زنگ بزن. این مهمونی رو نرو. جواب فلانی رو نده. این فیلمو ببین. اینو نبین. الان مسواک بزن. شیرینی بخور. این کارو قبول کن. این کارو قبول نکن به ضررته. اگه دقیقا روزی 4ساعت واسه فلال کار وقت بذاری نتیجه ی خوب میگیری. الان حرف نزن. دهنتو ببند. هی مواظب باش! دوباره جو نگیرتت خر شی. ... ... درمورد همه  همه همه چی! نمیخوام فکرکنم . به هیچی. نمیخوام به هیچی فکرکنم. حداقل واسه دو ماه. کاش . کاش یکی بود میگفت بهم.

- باز شروع شد. مراسم خاک برداری نصفه شب.

- دیدی pit bul سر کوچه وایساده میگه: ft ft (فیت ، فیت) سه تا 100 تومن! ماشالا همه جا هست. فقط با مادربزرگ من فیت نداده! اسمشو میذاشت فیت بول بیشتر بهش میومد.

 

 

 

 

 

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد

دلم براش تنگ شده. همیشه باهام بود. هرجاکه میرفتم...هرکاری که میکردم. میخوابیدم آخر از همه از پیشم میرفت. بیدار میشدم اول از همه کنارم بود. هیچوقت گله و شکایتی نداشت. اما نمیدونم چرا چندوقتی بود غصه دار شده بود. بعد از اون باری که تو حموم خودکشی کرد ، اما زنده موند ... تا اینکه آخرش تو دریا غرق شد. عینک طفلکی من. گریه آخه چرا! چرا رفتی ...

 

 

 

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ نوشته شده است

!Good Evening Tehran

it`s 5 pm. اینجا home. هال. 3نفر در 2اتاق ، بر 3 تخت ، در چرت خواب گونه ی عصر جمعه. بعد از یک شب بیداری و مهمان داری و تا 3:30 فیلم دیدن! آن هم چرت! و همه یک جورهایی در رودروایسی یکدیگر تا آخر فیلم بیدار ماندن.

در ایوان نیمه باز. باد خنک درست از رو به رو. دلگیری های عصر جمعه. دلتنگی ها برای آن هایی که نباید. آهنگ وبلاگ "ژن کاذب" در گوش. تو را میبرد به آن دورها. چند سال قبل که انگار همین دیروز بودند و انگار خیلی بیشتر از چندسال قبل دور به نظر میرسند.

صدای خش خش روزنامه های همسایه از حیاط خلوت.

4-5 دقیقه خیره شدن به در نیمه باز ایوان و تکان خوردن پرده در باد. سانسور کردن فکرهایی که میخواهی بنویسی و نمینویسی.

آدم های زندگی ... دور میشوند ... سایه میشوند ... میروند ... محو میشوند جوری انگار که از اول هم نبودند.

باز این حس مزخرف. این حس که ازعهده هیچ کاری بر نمی آیی. هیچی نیستی. ببین. خودت را ببین. چی داری. هیچی. و انقدر عمیق و قوی که مثل یک مرداب در خود میکشدت ... ذره ذره فرو میروی. خفه میشوی. هرچه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر فرو میروی. اما نمیمیری. تمام نمیشود.

خستم. آقای کارگردان. جدا خستم. یک کات. خواهش میکنم. اصلا این سکانس را بده کس دیگری بازی کند. خستم. باور کن.

 هیچوقت موجودی را به این دنیا نمی آورم. نمیتوانم. نمیتوانم در چشمهایش نگاه کنم و جواب سوالهایش را ندانم. مسئولیت سنگینی ست. خیلی سنگین. کسی را ندیدم که سنگینیش را فهمیده باشد. 

زندگی هرکار که می خواهد باتو میکند. برایش مهم نیست اجازه داده باشی ، احازه بدهی یا نه ، کارش را میکند و می رود. به همین سادگی.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

یک روز دیگر

چه روز خوبی. اون درد مزخرف لعنتی یه طرف که دو روزه انداختتم ... تا زانو تو جوی آب افتادن و درب داغون شدن یه طرف. ساق و زانوی دو تا پام خیلی خوش رنگ کبود شدن. همچین یه رنگ بنفش خاصیا! نه که فکرکنی ازین معمولیا. ... کف دستمم که حایل کردم تا احیانا تا کمر نرم پایین، هم زخم شده. خوبیش اینه که تو همچین لحظه هایی خودم میخندم که اگه رهگذری هم خنده اش گرفته بود طفلک معذب نشه. درد و داغونیش فدای سرم، از خیس شدن جوراب و کفش متنفرم. شلپ شلپ آب لق میزد تو کفشم. همه اینا درحالی که قراره بری یه نصفه مهمونی. با این وضع میری تاکسی بگیری. از وسط میرداماد تا ونک 1000 تومن! واقعا خوبید! میگم چرا؟ دیروز 700 بودااا ... بارون و برفم که نمیاد یهو همه چی دو برابر شه! ... نه ترافیکه کسی نمیره! آهان باشه ، خیلی منطقی بود ... رسیدیم سر میرداماد دور میزنه از جردن بره ... 10دقیقه ماشین وایساده. خیرسرم نخواستم با این زانو درد تا ونک پیاده برم سنگین ترم. اینجوری نصف شبم نمیرسم. پیاده میشم. 1000 هم میدم. انتظار نداری که بقیه پول بگیری. چون با نیت ونک سوار شدی. همه که میخورن این 400-500 تومنم نوش جون تو یکی. راه دوری نمیره که ، همه یه روحیم تو این همه بدن. تو بخوری انگار من خوردم. میگم بعضی وقتا عجیب احساس سیری میکنم بااینکه هیچی نخوردم ... مال همینه پس. 

بدجور گیر کردم تو اون مود نوع دوم. درم نمیام. 

25 سال زندگی. گذشته ی خیلی تلخ. شایدم بهتره بگم انقدر شیرینیش کم و انگشت شمار بوده که آخر تلخیشه که بازم مزه دهنتو پر میکنه. و بدتر از اون اینه که حال و آینده بهتری انتظارتو نمیکشه.

چقدر زود بزرگ شدم. انگار هیچوقت بچگی نکردم. انگار همیشه باید همه چی رو میفهمیدم و درک میکردم ... خیلی خیلی بیشتر از چیزی که باید. همیشه رو پای خودم باشم. به کسی تکیه نکنم. مبادا رو دوش کسی سنگینی کنم. حالا انقدر خستم که حس میکنم 100ساله زندگی کردم. دلم میخواد استراحت کنم!

پاهام تحمل وزن بدنمو ندارن.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

اتاق آبی

میسوزه ... اوووخ ... خیلی میسوزه. انگشت شستم. ازسر عادت پوست دستم خشک میشه با زبونم انگشتم رو تر میکنم. وقتی نگاش کردم تازه دیدم به اندازه یه ساعت بریدمش ....... هه، منظورم به اندازه یه سانت! ......... بریده بودمش و نفهمیدم کی و چه جوری و داشت خون میومد. ازونجا که به چسب زخم حساسیت دارم باید صبرمیکردم تا بیام خونه چسب خودمو بزنم. ولی اول روش کرم زدم و سوخت. آخی، طفلکی. غصه نخور ، بوست میکنم زودی خوب شی.

وقتایی هست که هم خوابت میاد هم خوابت نمیاد، میره. در رفت و آمده. نمیدونی بری بخوابی یا بشینی همچنان. 2:19.

درو باز کرد و وارد شد. دختری با موی قهوه ای. 15 -16 ساله. موهای بلند بافته. یه کوله ی آبی که با دو تا دستاش بند کوله ش که رو شونه اش بود رو نگه داشته. کفشای مشکی با بند قرمز. شلوارجین سرمه ای که پاچه اش ریش ریش شده. یه بلوز یقه شومیز گشاد و بلند چهارخونه آبی. آستیناشو بالا زده. به اطراف نگاه میکنه. نمیدونه کی رو باید مخاطب قرار بده. 

برای چند لحظه ی کوتاه بچه ها که هرکس مشغول کار خودش بود متوقف میشن و بهش نگاه میکنن. سپر داره موی مهتا رو میکشه. مهتا داره یه دفارچه رو به زور از سپر میگیره. پیرمرد مشغول خوندن بخش استخدام روزنامه همشهریه البته به صورت وارونه. نمیدونم درحال راه رفتن و زمزمه کردن با خودش تکرار میکنه :نمیدونم! نمیدونم! ... چلفسکی با قاشق رو در قابلمه میزنه و احساس میکنه سمفونی 9 بتهون رو داره اجرا میکنه ... 

خب فقط چند لحظه ی کوتاه بود که همه چی وایساده بود. بی توجه به دختر مو قهوه ای هرکسی به کار خودش ادامه میده. تو چشمای دختر یهکم از احساس نگرانی کم شده ، چون حداقل میفهمه هیچکدوم ازینا اون کسی نیست که باید مخاطب قرار بده. یه قدم برمیداره و جلو میره...


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ۱۸ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

آه

ساعت 2:20 بامداد بود.وقتی که این صفحه رو باز کردم و خواستم شروع کنم به نوشتن و نوشتم و بعد پاک کردم و الان ساعت 2:34 بامداده و میخوام برم بخوابم.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است

 

عین وبلاگه این دختر مدرسه ای ها شده. شعرهای آهنگای عاشقونه!  ... چقدرم که به من میاد. دقایقی پیش یه پیشنهاد مبنی بر گذروندن امشب و فردا در جاجرود -ویلای یکی از دوستان- رو رد کردم. به دلایلی که علت مشخصی نداره. علیرغم اصرار اخوی. از این همه سینوسی بودن بدم میاد. یه روز پامیشم با خودم میگم : واااااااااااااااااااای...من عاشق زندگیم! با تمام وجود دلم میخواد زندگی کنم! پرانرژی! شاااااد! چقدر من همه رو دوست دارم! چقد دلم برای همه تنگ میشه! هرکی هربلایی سرم آورده اشکال نداره...آدم باید بگذره...حتی دلمم براشون تنگ میشه و باخودم میگم چرا حالشونو نپرسم ... زندگی دو روزه، نموم میشه ... آدم باید قدر لحظه هاشو بدونه ... حیفه ... چرا واسه محبت کردن حد و مرز بذارم ... چرا دوست داشتنم رو بی دریغ ابراز نکنم ... چرا خوشحال نباشم ... فدای سرم که دیگران اونقدر که من دوسشون دارم ، دوسم ندارن! فدای سرم که دوست داشتن منو نمیفهمن! من دلم میخواد دوسشون داشته باشم و لذت میبرم از شاد کردنشون ... اشکال نداره که شعور و درک فهمیدنشو ندارن. چقدر همه چی قشنگه ............ وااااااااای انقدر پرانرژی که انگار دلم میخواد 1000سال زندگی کنم! باور کن!

و ... یه روز دیگه پا میشم (یه روز چیه، شاید یه ساعت بعد ، شاید یه لحظه بعد): بی حس. بی تفاوت. نه تنها بی انرژی که سطح انرژی منفی. همه چی بی معنی. انگار همه ی اون لحظات خوب داشتم خودم رو گول میزدم. و الان فکر میکنم چرا خودم رو گول بزنم وقتی واقعیت همه چی به همین زشتی و کثیفیه که داری میبینی. آدمای کثیف. آدمای آشغال. آدمای خودخواه عوضی. آدمایی که هیچکدومشون تو رو به خاطر خودت نمیخوان. برای چی انقدر از خودت مایه بذاری ، ذره ذره های وجودتو مثل زالو میمکن. درحالی که لیاقت هیچی رو ندارن. منشا زندگی اجتماعی فقط نیاز آدما بود. نیاز و تنبلی. اینکه کسایی رو پیدا کنن تا کارهایی که برای رفع نیازهاشون بود رو تقسیم کنن. سکس داشته باشن. موجوداتی از جنس خودشون رو به وجود بیارن،  که ... چی‌؟! 

اه. حالم از آدم بودن بهم میخوره. 

یه ساعت پیش کف پاهام یخ کرده بود. نمیدونم چرا. الان دستام یخ کردن. بازم نمیدونم چرا. کسلم. خودم سردم نیست. از منتظر بودن متنفرم. تما تلاشم رو میکنم چیزی یا کسی مجبورم به انتظار کشیدن نکنه. دلم میخواد یه چیزی بخورم. یه چیز خرچ خرچی. اما هوس هیچی ندارم. 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ نوشته شده است