امروز روز مشاوره سپر بود. اومد تو آشپزخونه. لباسای مهتا رو پوشیده! چون دوست نداره جای خودش باشه و دلش میخواسته جای مهتا باشه. اینکه چرا آشپزخونه...خب از اونجا که فقط من اینجام،مشاوره رو میذارم وقت ظرف شستن،غذا درست کردن و کارای دیگه. به هرحال اون موقع بی فایده بود بخوام متقاعدش کنم نباید بخواد جای مهتا باشه.
نشسته بود بالای کابینت، یه پاشو بغل کرده بود و یه پای دیگشو تکون میداد و با لبه ی دامن پیرهن صورتیه مهتا بازی میکرد.
گفت روزای فرد میره پشت بوم و ٢تا کفتر همسایه رو به رویی که کفتربازه رو نشونه میگیره، و سعی میکنه جلوی خودشو بگیره تا با تیرکمون نزندشون. چون مهتا گفته این کارو نکنه. {البته مهتا که حرف نمیزنه} و عوضش هفته ای یه بار پنجره ی ساختمون اونوری رو میشکونه. اولش یه آقایی میاد لب پنجره و شروع میکنه به فحش دادن و بعدش حدودا ٢٠ تا پسربچه میان و کلی براش دست تکون میدن و تشویقش میکنن و ازش تشکر میکنن. {فکرمیکنم منظورش از "ساختمون اونوری" یه مدرسه باشه} بعد ساعت ١٢ دم حوض وسط حیاط با مهتا و "نمیدونم" قرار داره تا بهشون غواصی یاد بده. {فکرنمیکنم لازم باشه بگم حوض وسط حیاط آب نداره} { منظورش از "نمیدونم"،همون خانومه به قول خودش ۴١ ساله و به قول شناسنامه اش ١٨ ساله. چون هروقت اسمشو ازش پرسیده گفته: "نمیدونم" و هرچی خواستم بهش بفهمونم منظورش این نبوده که اسمش نمیدونمه، بلکه اسمشو نمیدونه...خب چی انتظار داری؟! قطعا موفق نشدم دیگه. تازه چیزی نمونده بود اون منو متقاعد کنه! اصرار داشت آدم در جواب این سوال که اسمت چیه هرچی بگه یعنی که اسمش همونه! خیلی منطقی به نظر میرسه خب!} از پیرمرده خوشش نمیاد. فکرکنم برای اینه که هنوز خاطره ی اولین روز که فقط پیرمرده موفق شد بگیرتش رو فراموش نکرده. خیلی دلش میخواد روزنامه های پیرمرده رو خط خطی کنه روشون نقاشی بکشه و فرو کنه تو دهنش!...
متاسفانه بیشتر از این نشد حرف بزنیم چون یک دفعه صدای جیغ اومد. گویا نمیدونم شیرجه زده بوده تو حوض.
و سپر شروع کرد به دعوا کردن با من که مانع از تمرین امروزشون شده بودم و این اتفاق به خاطر عدم حضور مربیشون یعنی ایشون بوده!
سرم. دوست ندارم سرما بخورم. اما مث اینکه خوردم. سرم. خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره...خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره. من که مادربزرگ ندارم تکلیف چیه. کشتم شپش شپش کش ٨پا را. دروغ گفتم. تازگیا اگه دروغ بگی به جای اینکه دماغت دراز شه قورباغه میشی. بعد تو رو با اون شاهزاده هه تو داستانه که قورباغه شده بود اشتباه می گیرن. بعدش نمیدونم چی میشه. دستمال یکی زیر درخت آلبالو گم شده، پس تو خر منی. سرم. چشمم. خوابم میاد. هوس آب انار کردم. آب آلبالو هم میخوام. چرا الان روزه...دلم پیاده روی شبانه میخواد...هیش کی باهام نمیاد. چرا دختر شدم. خب حکمتی داشته لابد که من نمیفهمیم. دقت کردی کلا قراره ما هیچی نفهمیم. اینم یه جورشه. دلم تنهایی میخواد. تنهااااااا...تنننننها...رقصیدم...رقصم گرفته بود ویرانه سر...دیوانه وار...من و خیال و تنهایی...صدا می آید امشب...اما صدای آدمی نیست...ری را...ری را...هوای آن دارد تا که بخواند در این شب سیاه...او نیست با خودش...او رفته با صدایش...اما خواندن نمی تواند..
در شب کوچک من افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
در شب اکنون چیزی میگذرد
ماه سرخ است و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن هیچ.
مهتا یک جفت گوشواره ی لنگه به لنگه گوشش کرده.
خانومه ۴١ ساله. اینو خودش میگه. قیافش ١۴ساله است. طبق شناسنامه اش -البته اگه واقعا ماله خودش باشه- ١٨ ساله. هیچی در مورد خودش نمیگه و اظهار داره کاملا از زندگیش راضی و خوشحاله. نمیدونم کی آوردتش اینجا. اون موقع من نبودم، هرچیم از این دیوونه ها میپرسم یه کلمه ی مشترک از بین حرفاشون پیدا نمیشه. سپر میگه یهو دیده داره از بالای درخت میاد پایین. پیرمرد میگه ٢تا سرباز آوردنش اینجا در حالی که دستبند بهش زده بودن! مهتا که چیزی نمیگه، فقط نگاهش میکنه. خود خانومه ۴١ ساله هم میگه تو اتوبوس بوده ، داشته میرفته مدرسه، خوابش برده و وقتی بیدار شده دیده اینجاست. میگه الانم مشکلی با اینکه اینجا باشه نداره و آدم باید از اتفاقاتی که در مسیر زندگیش پیش میاد استقبال کنه. حتما دلیلی داشته که سر از اینجا درآوردم!
به حق چه حرفا!
طبقه ی ۴، اتاق ١٩.
آهان. اینکه گفتم اون موقع که خانومه ۴١ ساله اومد، من نبودم...به خاطر این بود که آشپزخونه قیامت بود. عملا مسابقه محبوب ترین ظرف کنسل شد. دیشب جنگی به پا شده بود. قابلمه ها همه لیوانا رو شکستن. قاشقا به جونه بشقابا افتادن، همه رو لب پر کردن....چاقوها که رفتن سراغ داورا !!...پیشبندا و دستگیره ها رو تیکه تیکه کردن...خلاصه وضعیتی بود.... فقط وقت شد اونجا رو یه سر و سامونی بدم. اما هنوز ته توی قضیه رو در نیوردم که کی این آتیشو به پا کرده...
یکی از وسواسایی که دارم اینه که نسبت به ظرفای لب پر شده آلرژی دارم...اما با این وضع که دیگه نمیتونم همه رو بریزم دور. اصن پولم نداریم که بخوام یه سری جدید سفارش بدم...
مطمئنم کار هرکی بوده این موضوع رو خوب میدونسته!..
به هرحال..
I Had a Big Mistake,But It Doesn`t happen Never again.
در اتاق مهتا رو بازکردم. رفته روی ۴پایه وایساده...جلوی پنجره. با یه قیچی. آخرین دسته ی موهاشو هم که بلند بود کوتاه کرد. حدودا ٣٠-۴٠ سانت مو. اونچه که روی سرش مونده بود بیشتر شبیه زمینی بود که تازه چمن هاشو کوتاه کردن.
امروز یه خانومه ۴١ ساله اومد.
دیشب مسابقه ی انتخاب محبوب ترین ظرف بود. البته فقط معرفی کاندیداها بود:
بشقاب. قاشق. چنگال. چاقو. قاشق چای خوری. لیوان. قابلمه. ماهیتابه. در قابلمه. ملاقه.
از امروز به مدت ٢٩ ساعت و ٣٧ دقیقه و ۵١ ثانیه مهلت تبلیغات دارن.
برای اون هایی که مایل باشن برنامه های مناظره نیز تنظیم میشه. مناظره ها می تونه بیش از ٢ نفر باشه. محدودیتی از این لحاظ نداره.
بعد از اون مراسم رای گیریه.
بعدا شمارش آرا و انتخاب محبوب ترین. به رسم یادبود هنوز معلوم نیست که چی تقدیمش میشه...!...یعنی در واقع از الان نمیگیم که سوپرایز باشه.!
پیرمرد رو صندلیه ننویی ش نشسته و در حالی که فنجون قهوه اش دستشته مشغول خوندن برگه ی تبلیغاتی قاشق چایی خوریه:
.... من در عین اینکه می تونم تمام کاربردهای قاشق رو داشته باشم، چون کوچیکتر هستم قابل حمل به همه جا می باشم. اگه من نباشم با چی میخواین غذا رو تو قابلمه هم بزنید...میسوزید!.. با من حتی میشه آب هم خورد ...............
اون طرف، رو بند لباسا، سپر نشسته کنار مهتا. مث همیشه یه پاچه شلوارش تا زانو بالاست، اون یکی پایین. مهتا یه پیرهن صورتی پوشیده. کلاه سپر هم برعکس رو سرشه. سپر یک ریز و بدون وقفه حرف میزنه. مهتا مثل همیشه فقط نگاه میکنه و گوش میده. و سپر همچنان حرف میزنه!...
بین لیوان ها دعوا شده...چون هنوز به توافق نرسیدن یکی رو از بین خودشون به عنوان نمایده انتخاب کنن.
داورهای مسابقه: پیشبند آبیه، دستکش زرده، دمکنی، دستگیره گلابی.
خستگی هایم در نرفته...بیشتر پیچ خورده است... در پاها تا انگشتانشان، کمر، قفسه ی سینه... دستها تا سرانگشتها...گردن...میرسد تا سر، حس می کنم تمام جمجه ام پیچ خورده است...
برای همین سر تا پایم را گچ گرفته اند...
در اینصورت دیگر اساسا جای امیدی برای در رفتن خستگی ها باقی نمی ماند... بعید است آن تنبل انقد زرنگ باشد که منفذی برای گریز پیدا کند. تازه کجا بهتر از همینجا... گرم و راحت. تو این سرما کجا بره؟
راستی هوا سرده؟...جوانمردانه؟..هه .چه لغت مسخره ای.. جوانمرد. یعنی مرد جوان.. خب مثلا بگوییم پیرمرد... مرد پیر... چه فرقی دارد
گاهی فکر میکنم بعضی واژه ها اضافه اند، آدمها نمیدانم دقیقا از سرچی دنبال ساختن کلمات هستند...بعد هم هیچ کدام را عمرا در جای خود استفاده کنند
گاهی به این هم فکرمیکنم که چه چیز مرا مجبور به نوشتن کرده...اصولا با حرف زدن، نوشتن...حس میکنم هیچ سنخیت خاصی ندارم.. همیشه خواندن و گوش دادن رو دوست دارم
وهرچه فکر میکنم دلیلش را نمیفهمم که اینجا چی کار میکنم
تهوع حس بی نظیری است.اصولا اگر مسافرتی،پیک نیکی،کار مهمی،امتحانی،چیزی در کار باشد...به گونه ای کاملا جالب معده و روده ی بنده دست به دست هم داده و اوقات خوشی را برای من آرزو می کنند.
داشتم تهوع را میگفتم...تهوع خالی، بدون استفراغ..که هی عق می زنی و هی عق...اما چیزی بیرون نمی آید..این یک جورایی همان حکایت رابطه ی من با نوشتن و حرف زدن است!... هرچقدر هم که خوب جویده باشم و قورت داده باشمشان حرفهایم را...مدتها در معده ام می ماند هضم نمیشوند،نمیدانم چرا...هرچه عق هم میزنم باز هم بیرون نمی آید.. تنها آخرسر شاید شیره اش در بیاید با بوی گند ماندگی..
و البته حتی همین عق زدن ها هم قطعا و صرفا تنها در حضور خودم است..و فیضش را نصیب کس دیگری نمیکنم...
در نهایت چیزی عایدم نمی شود.
حس یک جفت دستکش ظرفشویی زرد رنگ را دارم بعد از یک روز کاری.. از کمر انداختنم بین جا بشقابی ها.. و حالا هم که بخواهم کمی بخوابم باز دعوای قاشقها شروع میشود و هی همدیگر را هل میدهند و این یکی به اون یکی تنه میزند که خودت را جمع کن، ولو نشو...
به هرحال این هم چیزی را عوض نمیکند.
دو روز پیش مهتا در اتاقش را قفل کرد و هیچکس را راه نمیداد. امروز در را باز کرد. همه ی اتاق را سیاه کرده. فقط تخت خوابش قرمز است.
سپر به طرز عجیبی آرام است! و خب خیلی عجیب است. همان پسر ١٠-١٢ ساله را میگویم. اسمش سپهر است اما میگوید سپر صداش کنیم. از اون سپرهایی که انقد داغون است که صافکاری و رنگ کاری هم کمکی نمیکند.
هه، من هم فهمیده بودم...به سادگی.
امروز سرم شلوغ بود. اول صبح یه پیرمرده اومد. من به اون نگاه کردم، اون به من نگاه کرد.
آخرش گفتم خب بفرمایید، مشکلتون چیه. گفت میخوام اینجا باشم. یه سری سوال ازش پرسیدم، دیدم بعیده دیوونه باشه! گفتم فکرنمیکنم اینجا جای مناسبی براتون باشه!
... همچین یه نگاه سنگین عاقل اندر سفیه و دیوانه و همه چی بهم کرد گفت: کسایی که میان اینجا از دست آدمای اون بیرون دیوونه شدن!!...اشکال داره خواستم پیشگیری کنم خودم زودتر اومدم؟!؟...حتما باید از دست اون روانیا دیوونه بشم بعد بیام؟؟...اون همه آدم که هیچ جا جا نمیشن، ما باید از دست اونا فرار کنیم!......
دیدم داره همینجوری ادامه میده... حالا بیا جمعش کن...سریع گفتم: بله بله خواهش میکنم بفرمایید، درخدمتیم...شما کاملا واجد شرایط هستید. طبقه ی دوم، اتاق سوم از ته راهرو. 
مشخصات: شلوار جین سرمه ای...تی شرت سفید...ازین کلاها که اسمشو نمیدونم. عینک آفتابی! 
وسایل همراه: مقداری لباس رو،لباس زیر،دماپایی گلدار، یه شلوارک خال خالی،مسواک.
بعدش یه پسربچه 10-12 ساله رو آوردن. هنوز نفهمیدم آخر 10 سالشه یا 12!...فقط دو ساعت طول کشید بتونیم بگیریمش!... آخه وقتی آوردنش با مامور اورژانس داشتم فرم مشخصاتشو پر میکردم، یه لحظه غفلت همانا و ...
عین فرفره میدوید!...هرکدوم با یه آمپول بیهوشی دستمون دنبالش میکردیم در اولین فرصت بزنیم بهش.
آخرش در اوج ناباوریمون پیرمرده گرفتش!...
پای چپش پاچه ش تا زانو بالا زده، اون یکی پایینه. بلوزشم واسش کوتاهه، شیکمش پیداست. لاغره. از جمله عادتهاش نشستن رو دیوار مدرسه و هدف گرفتن گنجشکهاست. یه بار پای یه گربه رو تق شکونده،خودش اینجوری تعریف کرد... چون گربه هه گنجیشکه که میخواسته نشونه بگیره رو پرونده بوده. یه بار مرغ همسایه شونو از پشت بوم (20طبقه) پرت کرده پایین. تو کلاس هیچکس بغل دستیش نمیشه، آخرین بغل دستیش مهدی کلفت بوده که جای سالم از وشگونای اون رو بدنش نمونده...
وقت نشد وگرنه ماموره داشت بقیه کارهاشم تعریف میکرد . البته مث اینکه برای همه کارهاش استدلال های خیلی قوی و منطقی داشته!
فعلا گذاشتمش تو یه اتاق طبقه دهم!...بدون پنچره! درم قفل کردم محض ایمنی بیشتر
... تا ببینم چی کارش کنم. 
