اینجا "دیوونه خونه ی ما" بود...یعنی هست هنوز. با این تفاوت که از اون "ما" فقط "من" موندم. سرآشپز سابق

اتفاق هفته

ByeBye Black Bird!
صفحه نخست
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

لیست دیوونه ها





دیوونه بازی های قبلی
بهمن ٩٠
دی ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
خرداد ۸٩
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥


لینک دوستان
روانشناس روانی یا روانی روان شناس؟
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
کودکی در پوست خرس
به سیبی خشنودست
آسمون ريسمون
شهروند درجه۲
قلمرو کوچک ما
ميرزا قلمدان
دانشجو نما
نگار خونه
سازه 83
شکوفه
ففسقل
سرنوشت
ژن کاذب
بچه سابق
سينماتوگراف
پرسه تو پستو
حضور هیچ ملایم
سیب زمینی خورها
امروز همان روز دوم بود
سياه مشق های يک معده فراری
اعترافات مردی که کودک درونش را خورد

آمار و خروجی
  RSS 2.0  




لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

یه جوری

ناشناس ... کی ای که بیشتر از من میای اینجا؟! ... آره ، با خودتم.

یه جمله ای هست که میگه: "مگه محبورت کردن؟" ... با 7سانت پاشنه ، 4 ساعت یکسره برقصی و تا یه هفته انگشتای پات بی حس باشن و گزگز کنن. نمیدونم واقعا این چه جور احساس مسئولیتیه که اجازه نمیده یه لحظه آدم بشینه! بالاخره صاحب مجلس این همه زحمت کشیده، خرج کرده، پول دی جی داده ... آدم باید از خجالتشون در بیاد!

همه چی یه طرف ، اینکه آخرشب یک ساعت تو پارکینگ گیر کنی و ماشین در نیاد یه طرف! بس که همه چی استاندارد ساخته میشه ... آخرسر 6نفر کل ماشین رو بلند کردن تا بتونه دربیاد!

دختر بودن خیلی بدبختیاش بیشتره. و اینکه همه شونم باهم اتفاق بیفته دیگه خیلی عالیه.

دلم میخواست بهش بگم دلم برات تنگ شده.

تا حالا شده وقتی دلت واسه یکی تنگ میشه بیشتر ازش متنفر بشی؟!

سرم درد میکنه.

کرخ. بیحال. یه جوری.

همسر موقت که شنیدی ... میدونی چیه. دوست دختر موقت هم هست. وقتی پسری با آخرین دوست دخترش بهم زده یا دختر دیگه ای رو خیلی دوست داره اما جواب طرف منفیه ... با یکی از دوستای دختر معمولیش صمیمی میشه. اینکه این صمیمت تا چه حد ممکنه باشه درجات مختلفی داره که در اینجا بحثش رو باز نمیکنم. درهرصورت، هردرجه ای که داشته باشه، به محض اینکه با یکی دوست شد کلا یادش میره همچین کسی وجود خارجی داشته. (جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره 009823753289144 تماس حاصل بفرمایید)

وقتی پول نداری لباس جدید بخری ... سعی کن سایزت هم تغییرنکنه تا حداقل لباس های 10 سال پیشت هنوز اندازه ت بشه! هرکیم بهت گفت لاغرمردنی ... نی قلیونی ... و اسامی دیگری از این قبیل بیخود کرده. مجبوری ... اونا که نمیفهمن مجبوری یعنی چی!

به هرحال.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

سینوس ایکس

دقیقه 37، صفر-صفر. 

یه لحظه هایی انقدر پرانرژی که میچسبم به سقف...چند لحظه بعد...شاید درحد چند ثانیه بعد...انگار از بالای یه برج 50 طبقه با مخ میخورم زمین.

از این همه پیچیدگی هام ... از این همه تناقض هام ... خسته شدم.

یکی بود میگفت: من دلم میخواد یه آدم معمولی باشم. یه آدم کاملا معمولی.

اما به نظرم، دقیقا همین چیزی که میخواست باعث میشد یه آدم معمولی نباشه.

توی دروازه ... چه کسی فکرمیکرد پدرو در این مسابقه گل بزنه

چقدر زود بزرگ شدم. 

چهارخط نوشته شد ... پاک شد.

آدما جالبن. موجودات جالبین. 

خوابم گرفت.

پام گزگز میکنه.

موجی...با طول موج خیلی خیلی کم...و دامنه ی خیلی زیاد. به راحتی میتونه تو خودش غرقت کنه.

دلم دریا خواست.

هروقت دلم میگیره چشام رو میبندم و یاد این صحنه میفتم.

استخر آب گرم ... در حالی که بارون میاد. رو آب دراز کشیدی و هیچ صدایی جز صدای آب تو گوشت نیست. سکوت ... آرامش. یه حس ناب و فراموش نشدنی. گاهی صدای پرنده ... چشمات رو که باز کنی آسمون رو میبینی. رو به روت چند تا درخت بلند. و هوا که کم کم تاریک میشه. شب ... تنهایی ... 

با خودت زمزمه میکنی این لحظه رو هیچوقت از یاد نبر ... تا هروقت حس کردی هیچی برات لذتبخش نیست یاد اون احساس بیفتی ... هرچند کوتاه و گذرا بود ...


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

ژله تمشک با طعم پرتقال

دیشب خوابشو دیدم. خواب آشغالی بود.

4.5 کیلومتر در 45 دقیقه. 340 کالری.

چهار خط نوشتم پاک کردم.

در حستحوی کار: اولین سوال تو مصاحبه: شما چند سالتونه؟ جواب:25. واقعا!؟ فکرکردم دانش آموزی! 

قیمت سکه و دلار و اینا رو داری؟! چه مملکته توپی داریم. ماشالا 4سالشم خیلی پربرکته، تموم نمیشه!

به روح اعتقاد داری؟

دیشب تو حموم عینکم خودکشی کرد. اول مشکوک به قتل بود، فکر کردم صابون از تو سبد هلش داد. اما بعد معلوم شد خودکشی بود. به هرحال موفقیت آمیز نبود. دو جراحت عمیق برداشت اما هنوز زنده ست. نمیدونم باخودش چی فکرکرده بود.

به نظرت تو دعوا هرکی بلندتر داد بزنه، اون برنده ست!؟

سوت ممتد.

وقتی ازکسی نفرت داری، خودت همچنان اذیت میشی...اون با خیال راحت زندگیشو میکنه. بهترین حس بی تفاوتیه.

سرم درد میکنه.

جالبه که آدم حتی اختیار موهاشو نداره! دلم میخواد 3سانتی بزنم ... اما احتمالا باید بعدش دنبال یه جای خواب باشم. دسته جارو. فکرکنم چند وقت دیگه از قدمم بلندتر بشه. 

فردا هم یه روز دیگه ست.

باید ترکش کنم. فکرکردنو. از گذشتم متنفرم. از حالم متنفرم. از آینده هم متنفرم. از خودمم متنفرم. از دیگران هم متنفرم. وقتی یه ساختمون از پایه خرابه، فکرنکنم بشه گفت امیدوارم باش طبقه 5امش عاااالی میشه!!! چون تو یه چشم بهم زدن همش ممکنه بریزه.

خب پس چی میمونه که بخوام بهش فکرکنم


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠ نوشته شده است

به هرحال

این کیبورد فارسی نداره ... گرچه من فارسی حروف رو حفظم و دقیقا تا الان بدون هیچ اشتباهی تایپ کردم ، یعنی اصلا از backspace استفاده نکردم ... اما خب ، چه کاریه آدم ساعت نمیدونم چند نصفه شب ، پاشه کورمال کورمال یه گوشه بشینه و مزخرف بنویسه!

آخرین بار که ساعت رو دیدم 10 دقیقه به 2 بود ... الانم گوشیم دم دست نیست ببینم ساعت چنده.

به هرحال ... 

یه زمانی بود کسایی بودن که وقتی شب خوابم نمیبرد بهشون اسمس میدادم ... but now ... نمیدونم چرا تازگیا اینجوری شدم یهو زبون فرنگی میاد تو دهنم ... نه که فکر کنی زبانم خیلی خوبه ها!!! نه !!! اصلا!

راستی میدونستی پرشین بلاگ ، پسره؟! تابلو بود از اولشم ... هزار بارم اون مربع رو تیک بزنی و اصرار کنی "مرا بخاطر بسپار" ... عمرا اگه یادش بمونه!

معتاد شدم ... به Gray`s Anatomy. 

ناشناس 1: زمان ورود ، یکشنبه در ساعت های: 01:37:27 ، 13:07:24 / دوشنبه 01:24:30 ،17:34:49 

ناشناس 2: زمان ورود ، شنبه 17:49:33

من به روتون میارم ، گرچه میدونم شما که از رو نمیرید ... به هرحال!

آدما اگه میدونستن "کلمات و لغات" بازیچه نیستن و گاهی ممکنه خطرناکتر از یه هفت تیر باشن ، شاید موقع به زبون آوردنشون یه کم فکر میکردن ... حتی در حد چند ثانیه. نمیگم یه کم "بیشتر" فکرمیکردن، چون این یعنی که معمولا فکر میکنن بعد حرف میزنن و منظور من اینه که بیشتر فکرکنن ، درحالی که معمولا اصلا فکرنمیکنن و حرف میزنن!

فکر کردن خوبه ... البته گاهی ... و البته بیشتر واسه کسایی خوبه که در حالت عادی فکرنمیکنن و واسه کسایی که اصولا زیاد فکر میکنن خیلیم بده! و در بعضی موارد هم دیده شده که حتی خانمان سوزه!

پس، مامان، بابا، 4 تا فکر تو هفته کافیه!

شیر دوست دارم. خوشمزه ست. یه مدته عجیب علاقمندش شدم. راستی آدم تا چند سالگی قد میکشه؟

چاره ای نیس. باید پذیرفت ... بعضی چیزا ، بخوای نخوای همیشه تو زندگیت هست، هرجا بری هرکاری بکنی بازم هست ... مثل سایه. حتی اگه برای چند دقیقه نبینیش دلیل نمیشه که یه نفس راحت بکشی و فکرکنی رفته ... چون بازم هست. باید پذیرفت.

اسکیزوفرنی.

هنوزحاد نشده.

دستشویی رفتن چقد کار سختیه. ولی بدتر از اون اینه که مست خواب باشی و یهوبیاد ... نه حال داری پاشی بری ، نری هم خوابتو زهرمار میکنه

 به هرحال.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠ نوشته شده است

پوووف

173.244.220.154

128.39.17.241 

نمیدونم کی هستین ... نمیدونم شما هم نمیدونین من کیم و همینجوری اینجا میاین یا اینکه میدونین. اگه حالت دوم باشه خیلی منصفانه نیس

بگذریم

دیدی بعضیا کلا تو زندگیشون جفت 6ان! یه سری هم مثل ما همش تاسشون تو اوته ، حتی تو زمینم نمیفته. کاش یه کم نرمال بودم.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ نوشته شده است

ه ئهسس

یه وقتایی هست هیچی واسه از دست دادن نداری. دقیقا هیچی. یه وقتایی هست فقط دلت میخواد یه نفر باشه تو بغلش گریه کنی، فقط همین ، اما حتی یه نفر هم وجود نداره. کسی نیست آرومت کنه. کسی نیست پیشش حداقله احساس امنیت رو داشته باشی. حتی کسی نیست که یه جمله ی ساده بهت بگه: همه چی درست میشه. یه وقتایی هست که از صدای خودت خسته میشی از بس که جز صدای خودت هیچ صدایی نبوده بهت دلگرمی بده. حتی دلگرمی واهی. وقتایی هست که دیگه غرورت هم نمیتونه جلودار اشکات بشه. یه درد شدید لحظه ای قابل تحمل تر از یه درد مضمنه. وقتی یه چیزی مضمن بشه، ذره ذره تیکه تیکه های وجودت رو از دست میدی ، شاید همون موقع نفهمی ... یه موقعی میفهمی که میبینی دیگه هیچی نداری.

خستم. از خسته بودن هم خستم.

یه خواب طولانی. نمیدونم چقدر طولانی باشه کافیه.

چقدر دلگیرم

I couldn't tell you
Why she felt that way
She felt it everyday
And I couldn't help her
I just watched her make
The same mistakes again

What's wrong, what's wrong now
Too many, too many problems
Don't know where she belongs
Where she belongs.


She wants to go home
But nobody's home
That's where she lies
Broken inside
With no place to go
No place to go
To dry her eyes
Broken inside

Open your eyes
And look outside
Find the reason why
You've been rejected
And now you can't find
What you left behind

Be strong, be strong now
Too many, too many problems
Don't know where she belongs
Where she belongs.

Her feelings she hides
Her dreams she can't find
She's losing her mind
She's falling behind

She can't find her place
She's losing her faith
She's falling from grace
She's all over the place yeah

She's lost inside lost inside
She's lost inside lost inside



این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

ای بی وفا ، راز دل بشنو ، از خموشی من ، این سکوت مرا ناشنیده مگیر
ای آشنا ، چشم دل بگشا ، حال من بنگر ، سوز و ساز دلم را ندیده مگیر

...


دل دیوانه ی من به غیر از محبت گناهی ندارد ، خدا داند
شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی ، پناهی ندارد ، خدا داند
منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشاند
به جز این اشک سوزان ، دل نا امیدم گواهی ندارد ، خدا داند

...


دلم گیرد هر زمان بهانه ی تو ........


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

همه چی تموم شدنیه.

همه چی برعکس ظاهر فریبنده اش، برعکس چیزی که دوست نداری باور کنی، دروغینه.

تنها حقیقت همینه ... که هیچ حقیقتی وجود نداره. همه چی دروغه.

نتیجه ی تلخیه ... باید پذیرفت.

  


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

مرض همیشگی. آهنگی که هی تکرار میشه.

Cause there's a side to you that I never, never knew
All the things you'd say, they were never true, never true
And the games you'd play, you would always win, always win

چقدر غریبه ست، تصویر تو آینه.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

خستمه ... غمگینمه

غمای تکراری. دلتنگی های احمقانه. دلسردی. ناامیدی. 

مسخره است همه چی.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ نوشته شده است

نه ... این قرارمون نبود ...

ماهیت وجود آدم ها نیازه. خیلی بیهوده ست بخوان دنبال بی نیازی باشن. اینجوری آخرش سر و کارشون به ما میفته. 

تکرار...زندگی کلا تکرار میشه. اتفاق امروز برای من، فردا برای تو میفته. اتفاق دیروز دیگری، امروز برای من میفته. ... روزهای تکراری برای آدم های جدید

همه چی دوره میشه

درددل هایی که امروز یکی داره باهات میکنه، انگار که دو سال پیش خودت داره دوباره از جلو چشمات رد میشه

باز افتاده به جون دیوونه خونه...سرآشپزو میگم و منظورم تمیزیه! و انگار مجبوره همه کارها رو دقیقا تو یه روز انجام بده وگرنه فردا اعدام میشه! ... 

آخرشب...کمردرد جدیدش برمیگرده. تو آشپزخونه نشسته. پنجره آشپزخونه رو به باغه. حتی پیش بندشم باز نکرده. یه بی حسی مضمن. صدای قدمای کوچیکی میاد. برمیگرده و مهتا رو دم در آشپزخونه میبینه. با لباس خوابش. یه پیرهن بنفش که پایینش یه گل داره. بالشت کوچولوشم بغلشه. آروم و بی صدا، مثل همیشه... میره میشینه رو پاش. دخترکوچولوی سه ساله. وقتی دستای کوچیکش رو میذاره رو دستای آشپز (که بخاطر حساسیتش به مواد شوینده الان زبر شده) و یه لحظه تو چشاش نگاه میکنه آدم حس میکنه با همه ی وحود کوچیکش خستگیاشو درک میکنه. آروم سرشو میذاره رو سینه اش ... و کمتر از ده دقیقه بعد خوابش میبره.

اون مثل مجسمه هنوز به باغ خیره شده ... گرچه جز تاریکی چیزی دیده نمیشه.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

به سلامتی اونایی که می دونی هیچ وقت بهشون زنگ نمی زنی ولی بازم دلت نمی یاد شمارشونو از فون‌بوکت پاک کنی ...

به سلامتی اونی که بی کسه ولی ناکس نیست ... 

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده بشه ...

  

  

سپهر بو گند گرفته، یک هفته ست حموم نمیره. میگه از بوی خودش خیلی خوشش میاد. گرچه هیچکس نزدیکش نمیشه و اونم اصراری نداره. 

مهتا با پشتکار زیاد هر روز یک دفتر سفید رو خط خطی میکنه. البته مدل خطاش هربار فرق داره. یه بار دایره دایره. یه بار خطای افقی فقط. یه بار عمودی ...

اولدمن مثل همیشه روزنامه اشو میخونه. تاریخ 80.9.17 فکرکنم تا حالا همشو حفظ شده ... اما همچنان ادامه میده ... و جالب تر اینه که هربار بعدشم میگه: اااه ه ه ه ... تو این روزنامه هام که یه مطلب جدید پیدا نمیشه.

267 احساس میکنه عروسیشه. هر روز صبح میره حموم، خودشو آرایش میکنه، یه پیرهن خواب سفید میپوشه و با یه لبخند و نگاهی به دوردست میشینه رو پله ها منتظر همسرش. بدون اینکه با کسی حرف بزنه.

 

دیوونه خونه آرومه

فعلا همه چی تجت کنترله


دلم بابا داشتن میخواد

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی...

نترس گردوی کوچک،

آنچه سیاه می شود روی تو نیست، دست آن هاست

 

 

دلگرمی های واهی. 

 

وقتایی که چشم باز میکنم و میبینم جز خودم هیچکسی نیست ...

وقتایی که میفهمم آدم ها فقط یه قصه بودن ، یه رویا ، یه سراب ... شایدم یه توهم ...

وقتایی که میفهمم باز دوباره بیشتر ازینکه به فکر خودم باشم، به فکر دیگران بودم ...

وقتایی که یه دفعه به خودم میام و میبینم حتی خودمم ، خودم رو تنها گذاشتم ...

اونوقت ...

دلم برای خودم میسوزه. به خودم قول میدم ، تنهاش نذارم و بیشتر مواظبش باشم.

بعدش که میخوام خودم رو دلداری بدم ... اینو واسش میذارم:

 

 

تحمل کن عزیز دل شکسته

تحمل کن به پای شمع خاموش

تحمل کن کنار گریه ی من، به یاد دلخوشی های فراموش

جهان کوچک من از تو زیباست

هنوز از عطر لبخند تو سرمست

واسه تکرار اسم ساده ی توست...صدایی از من عاشق اگر هست

من رو نسپر به فصل رفته ی عشق

نذار کم شم من از آینده ی تو

به من فرصت بده برگردم از من ، به تو برگردم و یار تو باشم ...

به من فرصت بده ، باز از سر نو ، دچار تو ، گرفتار تو باشم ...

 نذار از رفتنت ویرون شه جانم

نذار از خود به خاکستر بریزم

کنار من که وا میپاشم ازهم ، تحمل کن ، تحمل کن عزیز من

به من فرصت بده رنگین کمون شم

از آغوش تو تا معراج پرواز

حدیث تازه ی عشق توام من

به پایانم نبر ... از نو بی آغاز

  

... 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ نوشته شده است

آدمیت، با قوت تمام...موجود است.

"سرم خیلی شلوغ بود"

بیخودترین توجیهی که "آدما" میکنن.

یادت باشه "دوستی" به تعریف "آدما"، در بهترین حالتش! مخصوص وقتاییه که کاملا "بیکار" باشن، "حوصله شون سررفته" باشه و دقیقا "هیچ کاری" برای انجام دادن نداشته باشن...اونوقت شاید یاد تو هم بیفتن.

حالت های دیگه ای هم وجود داره. که بگذریم.

 

میبینم از این نظرم ... باز "آدم" نیستم.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠ نوشته شده است

بازگشت شامپانزه (2)

بیداری؟!

آخه ساعت یک و چهل و هفت دقیقه ی بامداد روز جمعه ست. البته بود. الان شد یک و پنجاه و نه دقیقه ... و الان شد دو.

خوابم میاد. انگار مجبورم کردن بنویسم.

آآآخ ... کمرم. دیشب از کمر درد خوابم نمیبرد ناراحت هنوزم درد میکنه. امیدوارم امشب راحت بخوابم. چون احتمالا یکی از آخرین خواب های راحتم تا مدت ها خواهد بود ... البته اگه راحت خوابم ببره.

خواب ... رویای فراموشی هاست ... (آ.ص.) البته اگه مغزت خالی باشه ، بدون هیچ فکری ... بدون هیچ دغدغه ای. حس خلاء بودن.

همیشه امایی ، البته ای ، ای کاشی ، اگری ... همیشه چیزی وجود داره.

این روزها میخوام جایی نباشم وقتی که با همه وجودم حس میکنم تو اونجا هیچ جایی واسه من وجود نداره...فقط علت اصرار دیگران رو نمیفهمم. آخه دیگه تعارف و هندونه و خربزه و چاخان و ... یا هرچی که دوس دارین اسمش رو بذارین...تا این حد!!؟

وااااای خدای من! ... کاش آدما در مورد چیزی که مطمئن نیستن حرف نمیزدن. کاش.

ولی انگار طفلکیا دست خودشون نیست ... میدونی ... مجبورن! یه تفنگ نامرئی کنار شقیقه شونه یا در بعضی مواردم دیده شده یه چاقو زیر گلوشون ، که البته فقط چشم بصیرت خودشون میبیندش و بعد تحت این اجبار، سریعا ، (نمیدونم چرا یهو یادم افتاد که باید فارسی را پاس بداریم ... لذا ، ببخشید یعنی پس ، گفته ی خود ر ا اصلاح (اینم عربیه؟! ) خب ببخشید ، درست میکنم و میگویم:) "به سرعت" ، هرچی که از مغز بادومیشون میگذره رو بدون مکث به زبونشون منتقل میکنن.

و خدای نکرده خدای نکرده ، زبونم لال ، یه موقع درصدی هم به این فکر نمیکنن که این سخنان گوهربارشون در آن شنونده ی بیچاره ی بخت برگشته ... چه حالی را ایجاد خواهد کرد! ... حالی بس زیبا و درخشان ... به رنگ سبز فسفری لجنی! 

نمیدونمچشم ... فکرکنم وسواس پیدا کردم.نگران خدا رحم کنه ... دیوونه ی وسواسی، دیگه چی میشه!خیال باطل

 

و همانا باشد که همگان رستگار شوید.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در جمعه ۱۸ شهریور ۱۳٩٠ نوشته شده است

خستم آقای آلبرت...خستم.

خستگی مزمن.

دلم میخواد گریه کنم...اما نمیتونم.

چرا تموم نمیشه.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

همیشه میتونه بدتر ازینم باشه. میتونه خیلی بدتر باشه. و حتی خیلی خیلی بدتر.

گاهی به وضوح میبینی قدمی که داری برمیداری تورو به کجا میرسونه...شاید چشماتو میبندی، شایدم با چشمای باز به قدم برداشتن ادامه میدی.

شاید با ترس...شاید با بی تفاوتی...

شاید به جایی رسیده باشی که فرقی نداشته باشه تا کمر تو مرداب فرو بری یا تا گردن.

شایدم نشه گفت "فرقی نداره"...چون همیشه فرقی وجود داره.

شاید یه لحظه، فقط برای یه لحظه پشیمون بشی...و بخوای راهت رو عوض کنی. و اونوقت میفهمی تا کمر تو مرداب بودن با تا گردن تو مرداب فرو رفتن فرق داره. خیلی فرق.

گاهی شاید توان عوض کردن راه رو نداری. نه...این نمیشه...میگن این یکی بهونه ست. اگه بخوای، میشه.

اما من...میگم نمیدونم. نظری ندارم. به نظرم آدما زمانی میتونن به صورت مطلق واسه کسی نظر بدن که دقیقا جای اون آدم باشن که اینم هیچوقت امکانپذیر نیست. برای همین خودم هرگز در مورد آدما قضاوت نمیکنم. اما همه اینطور فکر نمیکنن.

گاهی قدم برداشتن خیلی سخت میشه.

گاهی حتی توان ایستادن روی پاهاتم شاید نداشته باشی. و فقط نگاه میکنی...میبینی چه ساده همه از کنارت میگذرن و رد میشن

هیچی...هیچی و هیچکس منتظر تو نمیمونه...

فقط خودتی. همیشه فقط خودتی.

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

بدتر از خود خیانت اینه که احساس خیانت کردنم نداشته باشی.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

گفتم:خدایا از همه دلگیرم

گفت:حتی من؟

گفتم:خدایا دلم را ربودند!

گفت:پیش از من؟

گفتم:خدایا چقدر دوری؟

گفت:تو یا من؟

گفتم:خدایا تنهاترینم!

گفت:پس من؟

گفتم:خدایا کمک خواستم.

گفت:از غیر من؟

گفتم:خدایا دوستت دارم.

گفت:بیش از من؟

گفتم:خدایا انقدر نگو من!

گفت:من توام، تو من

.....

 

 

خدایا...دلم برات تنگ شده.


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ نوشته شده است

 

میدونی چیه...

مهم نیست چند تا کانتکت تو فونبوک گوشیت باشه...

مهم نیست دیگران فکر کنن چقد دوستات زیادن!!!...

مهم نیست دوستی های ١٢-١٣ ساله داشته باشی...

مهم نیست که دوستات هرجای دنیا که رفتن بازم ارتباطت رو باهاشون حفظ کرده باشی..

مهم نیست چقدر و تا کجاهاااااا به خاطر دیگران از خودت گذشته باشی....

مهم نیست که برای دیگران هروقت و هرجا که خواستن ، با همه جون و دلت کنارشون بوده باشی..

 

هیچی مهم نیست...وقتی که دلت گرفته باشه و حتی یک نفر نباشه که حس کنی تو بهش نزدیکی...باهاش راحتی. حتی فقط در این حد که بتونی گوشی رو برداری و بگی: دلم گرفته، فقط یه کم باهام حرف بزن. همین.

 

 


این شاهکار ادبی!! توسط دیوونه در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ نوشته شده است